تصور انسان از خدا

از بچگی تا حالا، تصورم از خدا هزار دفعه تغییر کرده. اولین چیزهایی که یادمه اینه که فکر می کردم خدا یه چیزی شبیه برونکا است تو کارتون چوبین،یا پیرمردی با ریش های سفید یا ...

تا همین الان هم تصویر یا تصور خاصی از خدا ندارم و خیلی هم سعی نکردم داشته باشم.

در کتاب "زندگی و آثار مولانا جلال الدین رومی" تالیف افضل اقبال، پاراگرافی هست که خیلی در حل این مسئله به من کمک کرد:

"همه صفات الهی تلاش ناچیزی برای توصیف طبیعت الهی است، اما خداوند در ذات خود باید که بسته بماند. هر چیزی را با ضدش می شناسند و تنها خداوند است که ضدی ندارد. تخیل انسان عاجز از درک طبیعت ظریف خداوندی است. هر تصوری که انسان از خدا پید کند، او غیر از آن است. چون آن شبان که در مثنوی تشبیهات انسانی در وصف او به کار می برد، ولی در واقع هیچ یک در مورد او صدق نمی کند."

این هم حسن ختام:

مرغ خویشی، صید خویشی، دام خویش    صدر خویشی، فرش خویشی، بام  خویش   جوهر آن باشد که قائم باخودست              آن عرض باشد ک فرع او شده است 

 

/ 7 نظر / 8 بازدید
یلدا

فکر می کردم خدا یه چیزی شبیه برونکا است تو کارتون چوبین هست!!![خنده]

xatoun

بچه كه بودم خونه‌مون يه حياط بزرگ داشت. يه شب خواب ديدم از تو اتاق كه همش يه متر از حياط بلندتر بود، پريدم تو حياط و ذوق زده از همونجا خواستم بپرم تو اتاق كه ديدم رو ديوار مشرف به حياط يه سايه داره منو نگاه مي‌كنه. يكي اونجا بود اما نمي‌دونستم كيه. فكر كردم دزده. ترسيده بودم. قلبم عين گنجيشك مي‌زد. با ترس و لرز پرسيدم: "كي اونجاست؟" آروم جواب داد: "من خدام"، بيشتر ترسيدم. خدا كه هيچ وقت حرف نمي‌زنه. مي‌زنه؟ از خواب پريدم. هنوز قلبم به شدت مي‌زد. بيرون رو نگاه كردم. آسمون هنوز تاريك بود. انگار سايه‌ي خدا همه‌ي آسمون رو گرفته بود. انگار خدا خيلي بزرگ بود

نعیمه

نوشته خوب و مفیدی بود. به نظرم هر کس تصور خاص خودش رو از خدا داره که قابل توضیح نیست.

هیوا

بعد از تلاش بسیار تونستم با بعضی قسمتهای این نوشته شما ارتباط نه چندان خوبی برقرار کنم اما این جمله رو دوست داشتم: خداوند در ذات خود باید بسته بماند.

حوض نقاشی

نمی دونم الان پای صحبت بچه ها از خدا نشستی یا نه. خیلی جالبه. انگار بچگی دهه شصت با بچگی دهه هشتاد در این زمینه خیلی فرق نکرده ... به هر حال او غیر از آن است..

تازه نفس

من یادمه بچه گی وقتی از مامان در مورد خدا می پرسیم می گفت نباید به این موضوع فکر کنی. فقط بدون خیلی بزرگه! استاد می گفت، خدا رو با صفاتش باید پیدا کرد. با اسمهاش. می گفت وقتی دلت برای کسی خیلی تنگه و دوست داری ببینش. وقتی دلت یه همدم می خواد. خود ِ خود ِ اون حس رو اگر بتونی بدون اون شخص تو دلت نگه داری و حس اش کنی. یعنی داری خدا رو با اسم مونس اش و یا حبیب اش حس می کنی. می گفت، خدا دیدنی و وصف شدنی نیست. حس کردنی. برای اینه که ماها پیداش نمی کنیم. چون نمی دونیم چطور و کجا حس اش کنیم.

a_persianblog_user

منم در مورد خدا تصورات زیادی داشتم اما آخرین تصویری که در حال حاضر هم دارم اینه که : به نظرم خدا یه انرژی ذی الشعوره! یه منبع انرژی ناتمام که صاحب شعور و تفکره