چون عهده کسی نمی شود فردا را

سی و پنج ساله است. چهار سالِ که ازدواج کردن. از لحاظ سازمانی هم رده ایم. با اینکه هفت سال ازش کوچکترم ولی خیلی با هم صمیمی هستیم.

بعضی وقت ها برای خودم هم جالبِ که چطور میتونه تو چیزهایی که من هیچ تجربه ای ندارم، مشورت بگیره. معمولا میگذارم پای درد و دل تا مشورت.

هفته پیش صدام کرد و با چشم هایی لرزون گفت دارم بابا میشم، نظرت چیه؟

بغلش کردم و بعد کلی تبریک گفتم آخه یعنی چی که نظرت چیه. مگه میشه تو این جور چیزها نظر داد.

-آخه تمام برنامه هامون برا اینکه بچه را اونطرف به دنیا بیاریم میریزه به هم. چیکارش کنیم؟

- مگه همه چی زندگی قرار با برنامه ما پیش بره؟ میدونی که من تو این موارد کاملا تسلیمم. نعمتی هم بالاتر از این سراغ ندارم.

- آخه....آخه... چی بگم...

از همون روز خرید وسایل بچه را شروع کردن. همسرش بیش از حد منتظر بچه بود. برا همین ازهمون هفته اول داشتن خیلی جدی خودشون را آماده میکردن. شش روز هفته پیش را یا دکتر بودن یا خرید لباس بچه. به قدری خوشحال بودن که هر نیم ساعت با هم تماس میگرفتن و با خوشحالی آخرین اخبار را مرور میکردن. انگار که تازه با هم آشنا شده باشن.

پریشب دکتر بهشون گفت که جنین بعد از یک هفته باید نفس بکشه ولی صدای قلبش نمیاد.

دیشب دکتر بهشون گفت "لخته ای گذرا به نظر می آید. ظاهرا فقط تغییر عادت بوده است."

 

/ 7 نظر / 9 بازدید
باریکه

سلام من همیشه می خونمت ولی کمتر حوصله کامنت گذاری برام پیش میاد! ای جان کلی خوشحال شدم برای این زوج تا رسید به خط آخر که گفتی چیزی نبوده. بعضی چیزها وقتی غیر منتظره بیان شیرینترن! شادی زندگیشون و همچنین زندگیتون مستدام باد!

سحر

سخته اما سخت تر از داشتن یه بچه قطعا نیست ...

قصه گو

می دونی وقتی بابت هر کاری به مشاور مراجعه می کنی جزو اولین سوالهایی که ازت می پرسه چیه؟ این که بچه ات خواسته بوده یا ناخواسته. اوایل نمی فهمیدم چرا. اما بعد وقتی زندگی اطرافیان رو دیدم فهمیدم. وقتی که کلی برنامه ریزی می کنی و بعد یک مرتبه یه بچه میاد وسط تمام بی مسئولیتی ها و ندانم کاری ها و اشتباهات رو می اندازی گردن اون طفل معصوم. شاید اینطوری برای اون بچه بهتر بود.

شیما

تامل ... تامل ... تامل ... در برابر نوشته ات !

سحر

روزگار کم آوردنم گذشته ! الان دیگه مونسم شده امیر .

سما

از اون ناراحتی های آخی گونه ی کوتاه مدته... به شخصه خوشحالم که احتمال به دنیا اومدن بچه شون تو ایران کمتر شده.

قصه گو

امیر جان پاسخ کامنتت رو همونجا دادم.