بغض کنی می خواهم دنیا نباشد

پدرم به خشک بودن معروف است. چاره ای ندارد، ماهیت شغلش این را ایجاب می کند.

تو این تقریبا سی بهاری که دیدم تا حالا ندیدم احساساتی شود. بعضی وقت ها آزار دهنده است، حتی خبر فوت و اینها هم تاثیر خاصی رویش نمی گذارد یا لااقل در ظاهرش نشان نمی دهد.

برای اولین بار بغضش را دیدم، با خنده بعض آلودی گفت، اگر بروی شیر نداده ام را حلالت نمی کنم. 

/ 5 نظر / 12 بازدید
سحر

سالها بعد ميفهمي اين بغض يعني چي و من اميدوارم از ته دلم اميدوارم يه روزي برسه كه بفهمي اين بغض يعني چي ...

بانوي ايراني121

جدا شدن و رفتن سخته حق داره ميخواد ازت جدا شه تمام وجودشو ميخوان ازش بگيرن كجا و كي ميري رو نميدونم اگه براي شما كمي سخت باشه براي اون خيلي سخته حق داره حلالت نكنه دير به دير سر نميزني

سما

مادر پدر شدن دل آدم رو سنگين تر مي كنه به نظرم..شايد سنگين واژه خوبي نيست.. برام هميشه تعجب آور بوده كه چه راحت تو موقعيت هاي سخت قرارمون مي دن پدر و مادرها و خيلي كم پيش مياد حرف ناگفته اي تو دلشون بزارن با اين كه مي دونن حرفاشون ممكنه اذيتمون كنه و تو شرايط سختي قرارمون بده... رعايتمون نمي كنن... آرزوهايي رو كه برامون دارن بلند بلند مي گن ..كلي مي گما.. تازگي بيشتر حواسم به اين موضوع جمع شده..راحت مي گن دلم تنگ شده برات.. گريه مي كنن پشت گوشي.. با اين كه مي دونن اين موضوع عذاب آوره .. سعي نمي كنن درداشون رو از آدم قايم كنن..كاري كه ما بچه ها تقريبا هميشه انجام مي ديم، مشكلاتمون رو بهشون نمي گيم.....يعني كمتر بچه اي رو ديدم كه با پدر و مادرش ايننجوري رفتار كنه همين تيترت شاهد ماجرا... گاهي فكر مي كنم آدم ها براي همين بچه دار مي شوند.. كه با يكي هم كه شده توي اين دنيا بي رو درواسي هر چه مي خواهند بگويند... عجيبه ..شايد بي انصافي به نظر برسه اين كامنتم... و بايد بيشتر توضيح بدم.. اما منظورم قضاوت نيست.. خوب وبدش رو هم كاري ندارم... فكر كنم بفهمي منظورم را..

Sami

این پدر مادر ها کشتن ما رو با این جملات لحظه آخریشان ... والده گرامی بنده چند روز بعد از خراب شدن داستان رفتن من برگشته می گه لحظه ای رو تجسم می کردم که توی فرودگاه بخوام ازت خداحاظی کنم ... نکن مادر من نکن این تجسم ها ... همین کارهارو کردی که نشد دیگر ... حالا راضی ای ؟؟؟ باشه قبول ... خودت خواستی ها ...

مسافر یادگیرنده

وای امیر این پستت که خیلی ناراحتم کرد....چقدر حس مشترک بود! چطوری با خودت کنار اومدی که نری.... من که هنوز نتونستم.