ابراهیم آقا و گل های قرآن

این آقای اریک امانوئل اشمیت از اون کچل های دوست داشتنی است. همه کچل ها خواستنی نیستند، ولی بعضی هاشون بدجوری به دل میشینند. یک چیز جالب همه کچل ها هم از نظر من اینه که انگار خاکستری ندارند، یا خیلی به دل میشینند یا در حد صدقه و اینها قیافشون میره رو مخ آدم.

این برادر اریک هم یکی از اون دوست داشتنی ها است. یک جایی شنیدم که همه اونهایی که یک ابروشون بالاتر از اون یکی مثل 8 وایمیسته،آدم های نخبه ای هستند. دکتر شریعتی و ایت الله خمینی را هم مثال می زدند. این برادر اریک هم بنده به جمع اون بزرگواران اضافه می کنم.

کتاب "خرده جنایت های زن و شوهری" اش برای من حکم معجزه دارد. نمیتونم بگم چقدر با جمله جمله اش زندگی ها کرده ام.

تازگی کتاب جدیدش به نام گل های معرفت که مجموعه سه داستان کوتاه است را خواندم. داستان اولش را ظاهرا در دوران پر.یو.دی اش نوشته، اصلا نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم. اما دومی و سومی بازهم کولاک بودند.

این قسمت هایش از داستان دومش به اسم "ابراهیم  آقا و گل های قرآن" خیلی بیشتر به دلم نشست:

ابراهیم آقا می گفت: " عیب نداره. عشق تو به او مال خودته. بگذار عشقت را نخواد، ولی هر کاری که بکنه نمیتونه چیزی رو عوض بکنه. فقط سر خودش بی کلاه می مونه، همین. بازنده اونه، چیزی که تو میدی، تا ابد مال تو میمونه. اما چیزی را که می خوای برای خودت نگه داری برای همیشه از دستش دادی."

***

"صوفی گری، شاخه ای از عرفان اسلامی است که در قرن هشتم پدید آمده. مقابل شریعت که احکام و قوانین دینی است. صوفی گری بر جنبه درونی دین تاکید می کند"

بیا، می دانستم که فرهنگ لغات فقط چیزهایی را خوب توضیح می دهد که آدم معنی شان را بداند. برای لغتی که نمی دانی فرهنگ لغات مشکلت را دو تا و ده تا می کند. این قدر بود که دانستم صوفی گری بیماری نیست و همین خیالم را آسوده کرد. صوفی گری یک شیوه فکر است. گرچه بعضی فکرها هست که کمتر از بیماری نیست.

/ 6 نظر / 8 بازدید
نینا

به به امیر آقای گل! می خواستم برات کامنت بزارم که بابا کجایی نیستی! به نظر منم اشمیت از اون کچل های دوست داشتنی است. کتاب مهمانسرای دو دنیا هم عالیه. بخون. خرده جنایت ها رو من هم واقعا دوست داشتم. هرچند در عرض چند ساعت تمام شد اما کلی اثر گذار بود.

فريما

[گل][گل]كم پيدايين چرا؟ خرده جنايتا كه عالييييه. تاتر " روايت نا تمام يك فصل معلق " رو ديدن ؟ چون ميدونم تاتر دوست دارين ميگم ،اگه نديدن برين حتما

طناز

حرف ابراهیم آقا منو یاد این شعر فریدون مشیری میندازه: آنکه آموخت به ما درس محبت میخواست جان چراغان کنی از عشق کسی، به اميدش ببری رنج بسی، تب و تابی بودت هر نفسی. به وصالی برسی يا نرسی، سينه بی عشق مباد . پی نوشت: مشتاق شدم نوشته های برادر اریک و بخونم!! گویا بیانش به افکارم نزدیکه!!

طناز

ممنون....خوب بله مولانا شعر های عمیق و عارفانه ای داره و البته بسیار تاثیر گذار.... اما تاکید میکنم شعری که تو کامنت قبل ذکر کردم مربوط به فریدون مشیری بود... قسمتی از شعر ((قصه ی شیرین)) ایشون... :)

حسنا

یه معلم فیزیک داشتیم پیش دانشگاهی کچل بود.همیشه دلم میخواد برم بغلش کنم لمشو ماچ کنم انقدر که مهربون بود.تپلم بود. چه قدر خوبه که این همه کتاب میخونی.و چه خوبتر که برای ما هم ازشون می نویسی.

سما

از رو این موسیو ابراهیم به فیلم هم ساختن به خوبی خود قصه.. خیلی این قسمتی که گفتی قشنگ بود با این که خونده بودمش اما یادم نبود اینو.. خیلی خب بود.. مرسی. خوب می نویسی ها.. در ضمن کچل ها دنیای من اند..