و سی آغاز شد

" چهارشنبه قبل تولدم بود و سی و پنج سال مثل کمربندی از وزنه ها به من وصل شده بود. در واقع این سال ها هیچ معنی ندارند. چیزی که آنها را معنی دار می کند درون آنهاست."

جمله بالا را مدتی پیش در یک رمان خواندم و خیلی برام قشنگ بود. همون بحث شیرین توجه به عرض زندگی به جای طول زندگی و ... 

تا الان تنها درگیری عددی ام با سال های تولد، بیست و هفت سالگی بوده و بس اما ظاهرا همه خیلی با این عدد سی مشکل پیدا می کنند.

خدا را شکر من تا الان که هفت ساعت از تولد سی سالگی ام میگذره مشکلی پیدا نکرده ام. حالا یا هنوز داغم یا اینکه اصلا به اون باغی که بقیه راه پیدا کرده اند وارد نشده ام.

کلا با موضوع بالا رفتن سن و سفید شدن مو و چروک شدن پوست و اینها بدجوری کنار اومدم. انگار زندگی خوب بهم یاد داده که خیلی از قشنگی هاش را به مرور زمان و بالا رفتن سن میشه فهمید. انگار خیلی از دریچه های این عالم تا به یک مقطعی نرسی برات باز نمیشه. انگار این جوونی کردن دیگه ارضات نمیکنه. انگار که به باور میرسی که باید باور کنی همه حقیقت های دنیا از جمله پایان سال ها و دهه ها را.

بعید میدونم هیچ آدمی باشه که به سن سی سالگی برسه و از achievement هاش راضی باشه و به همه چیزهایی که میخواسته رسیده باشه.

 ولی هر جوری فکر میکنم این موضوع هم جزئی از همون حقیقت دنیا است و اصلا چیزی نیست که آدم بخواهد بخاطرش تو فاز افسردگی و اینها بره.

بله خلاصه سی آغاز شد و امروز و دیشب بر خلاف همیشه حال و هوای تبریک های تلفنی یک خورده فرق داشت. مقایسه اونها برای خودم خیلی جالب بود (ببینین دنیای آدم ها تا چه حد میتونه متاثر از سن و جنسیتشون باشه):

یکی از دوستان که کمی از من کوچکتر است: امیر جون میگن آدم به سی برسه با چشاش میتونه دخترها را بخوابونه، امروز چند نفر را خوابوندی....

یکی از دخترهای زمان دانشگاه که یکسال از من بزرگتر و مجرد است: آره دیگه برای ما بدترین دهه است به خاطر غم ترشیدگی، برا شما ها بهترین دهه است برای همه اون چیزهایی که تا حالا دنبالش بودین.

یکی از دوستان که چند سال از من بزرگتر است: امروز سی و دو را زدی؟... ای بابا پس حالا حالا ها کار داری.

یکی از دوستان هم سن خودم: امیر دیگه adult شدی. بس ِ...بس ِ....بس ِ

مامانم: امیدوارم سی سالگی آغاز یک انقلاب معنوی باشه برات.

××××××

اینهایی که تو فیس بوک فردای روز تولدشون از همه تشکر میکنند را خیلی دوست دارم. آخه چقدر آدم ها میتونند جالب باشند...

/ 15 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
hiddenhalf

سلام تولدتون مبارک . فکر کنم احساس خانمها با اقایون در سی سالگی فرق کنه ... اگه از سی هم بگذره که واویلا .. همیشه روز تولدم منتظر یه نشونه یه اتفاق خاص بودم که هیچوقت هم اینجور نشد ... امیدوارم این دهه زندگیتون پر از ارامش .. حس خوب ... و بقیه چیزهایی که می خواین باشه روایت هست تو سی سالگی باید کادو ها تقسیم بشه ... [نیشخند]

سحر

تولدت مبارك دوستم من كه خععععلي سي سالگيم رو دوست دارم اميدوارم واسه تو هم دوست داشتني باشه ! ضمنا من كشف كردم تو يك ماه از من كوچيك تري ! ديدمت باس به من سلام كني [نیشخند]

حسنا

چشم آدم تو سی سالگی چه توانمندی ها که نداره! جلل الخالق!! دعای مامانت از همه شون قشنگ تر بود بازم تولدت مبارک

فريما

تولدت مبارك [گل][گل]

سحر

اقا این شخصیت والا رو خوب اومدی [خنده]

hiddenhalf

اواااااااا خوب میگفتید واستون کادو میرفستادیم خو ... از شهر گل و بلبل ... ادم بزرگا بیشتر دلشون کادو می خواد تا بچه ها ... [چشمک]

hiddenhalf

عطر - پوشاک که این روزا نمیشه طرفش بری .... کتاب هم که شومو خودت یک کتاب خون قهاری .. دیگه چیزی نمیمونه واسه اقایون که بخوای کادو بدی ... درسته ؟[نیشخند]

hiddenhalf

اینقدر اقایون از گل و دست گل خوششون میاد ... من میدونم [نیشخند] حالا من واستون با پست سفارشی میرفستم ...[چشمک] شما تا پست بعدی بینبیس کنی من اکثر پستاتون خوندم ...

leilaa

سلاممم!! هرچند دیره ولی تفلدتنو مبارک :))) جایی خوندم ک نوشته بود: "نباید بگی سی سال داری! باید بگویی آن سی سال را دیگر نداری..." همیشه شاد باشی امیر...

hiddenhalf

وااااا شومو هنوز تو سی موندی که !!! داری کادوهاتو جمع جور میکنی ... من که میدونم [متفکر]