غریب آشنا

هر بار که نگاهش می کنم، آنچنان ضربان قلبم بالا می رود که انگار همه دنیا دارد می تپد. آنقدر قرمزی صورتم را احساس می کنم که به گمانم شب باشد تا چند قدمی را روشن می کند. رگ های پیشانی ام آنقدر متورم می شود که موهایم تکان می خورند. آن قدر همه چیز در آن لحظات سریع تغییر می کند که بعدش یادم نمی ماند.

نمی دانم چند سالشِ، اهل کجا است و چه رشته ای خوانده؛ فقط می دانم که به اینجا می آید برای مطالعه. همیشه یک جای خاصی برای چایی می ایستد، چشمانم انقدر به آنجا خیره می ماند که بیاید. خیلی روزها هم نمی آید.

هر بار خواسته ام بروم برای صحبت کردن، یا انقدر هیجانم در نزدیکی هایش بالا رفته که دهانم قفل شده و یا انقدر دست دست کرده ام که رفته است.

می دانم که می داند احساس ام را و می دانم که رفتارم کودکانه است اما انگار از این بازی خوشم آمده باشد، تا کجا ادامه پیدا کند نمی دانم.

/ 5 نظر / 6 بازدید
نسیم

منتظر گزارشات بعدی هستم. [لبخند]

بانوی ایرانی 121

ای جانم

سما

مي دوني خيليخيلي نادر شده دل تپش ؟ من تا همين الان فكر كرده بودم مال سن ه... حالِت صرف نظر از همه چي... عاليه..من كه حسوديم شد..

مهسا

حواست باشه بازی برد و باخت داره ها... یه وخ دیر نجنبی... وارد بازی قشنگی شدی ... قدر شو بدون...

نازآفرین

من انتظار آبی ترین روز ها را می کشم نباید در حسرت نبودن شهد شیرین زندگی ثانیه ها را به ساعت ها تبدیل کنم و بی ارزو خواب فرداها را ببینم . به اندازه همان ستاره هایی که شب های خلوتم را نظاره گر بودند می خواهمت و سحر گاهان همراه با طلوع خورشید از شوق تو بیدار می شوم و صدای عاشق ترین شقایق ها را از پنجره اتاقم می شنوم . نازنینم دوستت دارم.............! عاشقانه ترین روزها آرزوی من برای توست.تویی که لایق عاشق بودنی[بوسه]