برفه شیره

هنوزم که هنوزه، روزهای برفی جز قشنگترین، شادترین و نوستالژیک ترین روزهای زندگیم محسوب میشه.

به خصوص که شب قبلش خبری از برف نباشد و یکباره صبح که چشم هات باز میکنی، همه جا را سفید پوش ببینی.

امروز انقدر جوگیر شده بودم نزدیک بود بی خیال کار بشم و به راننده سرویسمون بگم نگه داره تا من برم با بچه مدرسه ای ها برف بازی کنم.

تمام خاطرات برف بازی کودکی وقتی که از شدت خوشحالی خبر تعطیلی ناگهانی مدرسه خودمون را خفه می کردیم تا برف بازی های زمان دانشگاه که از بالای سکوهای علوم تحقیقات با شماره ١،٢،٣ ، گوله برف هایی که هر کی نزدیک چهار-پنج تایی آماده داشت و یکدفعه به سمت دختر ها پرتاب می کردیم و اونها هم بدون اینکه بهشون بخورد، 

از ترسشون تلپ، تلپ می خوردن زمین، از جلوی چشم هام عبور می کند.

همه اینها یک طرف، برفه شیره های مخصوصی که درست میکردیم و کنار بخاری از شدت سردیش به زور قورت می دادیم هم همون طرف.

پی نوشت: برفه شیره ترکیبی است از برف + انواع مرباجات، عسل، ارده و ...

/ 6 نظر / 4 بازدید
هیوا

و من هنوز که هنوزه از برف بیزارم...به همون دلیل که وقتی برف میومد مدرسه ها تعطیل می شد و باید تو خونه می موندیم...واسه همون که وقتی برف میومد رسیدن از دم در دانشگاه تا ساختمون کلاسها وحشتناک بود...زیر نگاه بسرهایی امثال شما واقعا هم درست راه رفتن و هم اعتماد به نفس نداشته را حفظ کردن کار سختی بود...به همون دلیل که وقتی برف میومد کلا همه چیز تعطیل می شد...و به این دلیل که همیشه موقع برف بازی اون لحظه ای که انگشتهام از سرما دیگه تکون نمی خورد می گفتم خرم اگه نرم دستکش بخرم و هیچ وقت دستکش رو نخریدم[نیشخند]

هیوا

راستی این برفه شیره اصیل تهرانی بود دیگه؟؟؟؟؟؟؟؟/[چشمک]

خاتون

شما پايتخت نشيناي برف نديده چقدر هم سرمايي هستين ها :) يه روز كه ما مهمون اين شهرتون بوديم همه كه از ديدن برف ذوق زده شده بودن هيچي، تازه اثري از برف هم نمونده بود. تازه‌ترش همه عين اسكيموها لباس پوشيده بودن و داشتن از سرما مي‌لرزيدن. اما من چرا اينقدر احساس سرما نكردم تو شهرتون؟ شايد چون خودم از پشت كوه ميام. نه؟ :)

مرضیه

ممنون که به وبلاگم اومدید اقا امیر! راست میگید دقیقا! اولش دارم تند و تند مینویسم !حالا یه جوری نشه که بعد دیگه خسته شم و ننویسم! اخه واقعانم ذوق دارم! من اهواز زندگی میکنم...اینجا اصلا برف نمیاد...ولی خوب اون موقعا که تهران زندگی میکردیم و من هنوز بچه مهدکودکی بودم عکساشو دارم که وسط برفام با اون کلاهای بافتنی ...اما باور میکنید اصلا حسش یادم نمیاد!

مهدی میرزایی

سلام ممنون كه سر زدي . سعي ميكن راجع بهشون تحقيق كنم و بيشتر شرح بدم فقط سعي ميكنم ... قول نميدم .[نیشخند]

اسحق فتحی

قربون قدمت رفیقف ممنونم از حضور همیشگی ات زنده باشید[خداحافظ][گل]