راز بزرگ

رییسم در شرکت، مردی است ۴٠ ساله، باهوش، زیبا، زیرک، خود رای، خانواده دوست و مذهبی.

از بین همه صفات بالا، آخری خیلی مشهوده و تقریبا وقتی حرف ایشون میشه، همه صفت مذهبی بودن را با تاکید بیان میکنن.

پریروز خیلی اتفاقی بعد جلسه ای بین من و رییس و یکی از همکاران، بحث مٌتعه (ظاهرا همون ازدواج موقتِ) و حجاب و جدایی دین از سیاست و ... پیش اومد. برای اولین بار توی این 8 سال سابقه، از بحث با همکارها لذت بردم و اصلا نفهمیدم چه جوری 4 ساعت گذشت.

در خلال بحث متوجه شدم که مادر رییس، زمان شاه با مینی ژوپ بوده و پدرش هم اهل مشروب و ... بوده. همینطوری که از بحث میگذشت بیشتر متوجه میشدم که توی این 4 سالی که ریسم را میشناسم، کاملا اشتباه فکر میکردم و اصلا این آدم توی خانوادشون اقلا یک آدم مذهبی هم نبوده که تحت تاثیر اون اینطوری شده باشه.

آخر بحث با کلی مِن و مون ازش پرسیدم: مهندس چی شد که شما مذهبی شدین؟

یکدفعه رنگش عوض شد و با صدایی لرزون و بغض دار گفت: اذان موذن زاده. یکدفعه که با دوستام طبق روال داشتیم عشق و حال میکردیم و اونا حسابی مست شده بودن، صدای اذان موذن زاده به گوشم خورد و یکدفعه حالم عوض شد. انقدر حالم عوض شد که فرداش رفتم مشهد و از همون جا تصمیم گرفتم که دیگر عوض بشم. وقتی برگشتم، دقیقا همون شب اول، یکی از دخترهای فامیل که خونمون مونده بود، شب بیدارم کرد و بهم پیشنهاد س.ک..س داد ولی من رد کردم و گفتم دیگه توبه کردم. از اون به بعد تا الان خدا بهم کمک کرده و همونجوری موندم.

ته نوشت1 : تا حالا هیچ سالی انقدر منتظر اومدن ماه رمضون نبودم.

ته نوشت2: تو هر کاری "نباید" را از کسایی راحت تر قبول میکنم که خودشون قبلا اون کار را کرده باشن و الان دیگه نکن.

ته نوشت 3: هرچی بیشتر از عمرم میگذره بیشتر میفهمم که قضاوت هام غلط بوده و تو هیچ زمینه ای راجع به هیچ آدمی نباید هیچ قضاوتی کنم.

/ 11 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سوده

خوش بحالت که منتظر ماه رمضونی...

هیوا

مهندس کاش یک عکس هم از رییستون میذاشتی...خب نوشتی زیباست منم کنکاو شدم دیگه. منم درک نمی کنم این تحولات اینجوری رو...خیلی دلم می خواد یه بار تجربه کنم... اما امسال تنها سالیه که دلم نمیخواد ماه رمضون بیاد...ماه رمضون هم از اون وقتهاییه که اینجا دهن آدم صاف میشه...حلیم وآش دم افطار...نون بربری تازه...سفره افطار مامان ها با کلی غذاهای هیجان انگیز که سالی یه بار کلا می بینی اونم ماه رمضونه[گریه]

مهسا

اومدن اون اعتقاد به نماز خوندن و کلن هر اعتقاده دیگه ی تعریف شده

حوض نقاشي

با ته نوشت 3 به شدت موافقم. دلم خيلي زياد تنگ شده برا اون روزايي كه منتظر ماه رمضون بودم ...يه وقتايي روند يه تغييراتي جوريه كه آدم خودش هم نمي فهمه چي شد... كاش تغييرش جهت خوبي داشته باشه...بدون هيچ تعارف و رو درواسي بهت حسوديم شد... ماه رمضونت همونجوري باشه كه مي خواي.

سوده

خوب مثل اینکه حالا نوبت شماست[نیشخند]

مهسا

[منتظر][منتظر][منتظر][ابرو]

ترانه

دارم به این فکر می کنم که اعتقاد شامل خیلی چیزا می شه و چطور تو یه لحظه انقدر شمایل اعتقادی ادم می تونه شکل بگیره و کامل شه. و اینکه این جور اعتقادات که تو یه لحظه شکل می گیرن پشتوانه ی قابل اتکایی دارن یا نه؟باید بهش فکر کرد!

آزاده

حس و حال غریب ماه رمضون که من واقعا توی گرفتاریا فراموشش کردم.اما پست شما یه تلنگری بود.ممنون

طناز

خیلی با ته نوشت 2 تون حال کردم خیلییییییییییی!! دقیقا همینطوره!!! اصولا آدم اگه خودش به چیزی برسه تحت هیچ شرایطی نمیزاره کنار... چیزی که من تجربه کردم!!!