بلوغ یک ملت

ساختاری که سنگ بنایش بر اصول درستی بنا شده باشد، حتی با وجود حاکمان یا مجریان خاطی هم به مسیر اصلی اش بر می گردد. نظامی که مبنایش را بر رای مردم قرار داده باشد حتی اگر در مقطعی هم آن رای را نادیده بگیرد، خود آن نظام ماهیتا خاطیانش را مجبور به بازگشت به مسیر اصلی اش می کند.

تجربه سی و پنج سال انتخابات به مردم ما درجه ای از شناخت و آگاهی را بخشید تا بدانند چه کسانی برای اداره یک نظام سیاسی مناسبند و چه زمان هایی چه انتخابی بهتر است.

انتخابات 24 خرداد از نگاه من آنقدر تحول بزرگی است که شاید کتاب ها باید برایش نوشت اما در حد برداشت و بضاعتم مهمترین هایش را میشود اینگونه گفت:

1- تغییر نگرش از تمایل به تغییرات آنی و انقلابی به تغییرات تدریجی: شاید تجربه انقلاب 57 باعث شده همه ما در هر رویدادی منتظر تغییری اساسی در ساختار قدرت باشیم. امری که با نگاهی واقع بینانه به ساختار قدرت در ایران و دنیا و مشاهده حوادث سوریه تقریبا امری محال است.

2- ایمان به اصل "ادامه مبارزه تا پیروزی": نگاهی در ما وجود داشت که بعد از هر شکست امیدمان را به کلی از دست میدادیم و منتظر یک ناجی مینشستیم. به مرور داریم یاد میگیریم که به جز خودمان ناجی دیگری وجود ندارد.

3- یادگرفتن بازی های سیاستمداران: نمی دانم کی این تفکر "دایی جان ناپلئونی" کاملا ریشه کن می شود اما به نظر می رسد دارد کم کم جایش را به تعقل و قضاوت هر امری با لحاظ شرایط آن می دهد. اینکه یاد بگیریم سیاستمداران هم آدم هایی هستند مثل ما، از کره ای دیگر نیامده اند و از قدرتی مخوف مافیایی از آن سر دنیا دستور نمی گیرند. مثل ما هم منطق دارند و هم احساس، فقط مثل ما همه چیزهایی را که میدانند نمی گویند و خیلی وقت ها مجبورند بر خلاف احساسشان عمل کنند.

در جریانات 88 نمی توانستند به گندی که زده بوند اعتراف کنند چون حکایت تف سر بالا بود و همه چیز را از اساس زیر سوال می برد. هر چقدر هم آن اعتراضات ادامه پیدا می کردنمی توانست  افاقه ای کند چون اولین قدم رو به عقبی که بر می داشتند آخرین قدم آنها میشد. اما آن تجربیات به آنها آموخت که تحمیل نظرشان چه واکنش هایی را در پی خواهد داشت و آنها را مجبور به تغییر روند تصمیم گیری های بعدی شان کرد.

شاید دیگر یاد گرفتیم که حاکمان هم مثل ما تغییر می کنند، فقط کافی است ما عرصه را خالی نکنیم.

4- تلاش بیهوده به از خفتگی است: شاید خیلی از "تحریمی" ها دیگر به تاثیر رای ایمان بیاورند و بپذیرند که حتی با فرض تقلب هم هزینه های آن را با رای دادنشان برای حکومت بالا می برند.

باید باور کنیم که حتی با فرض تقلب، قدرتی که رای هر کدام از ما دارد از خیلی قلم ها حرف و ها فریادها بیشتر است.

و شاید همه ما "غیر تحریمی" ها یاد گرفتیم که چقدر تلاشمان برای اقناع دیگران موثر است. چقدر باید تا آخرین لحظات امیدوار بود و از تلاش دست نکشید. چقدر می شود خسته نشد و چقدر تاثیر دارد گوش دادن به اینکه آنها چه می گویند و تایید نسبی و نظراتشان و گفتن نظراتمان و چقدر آینده ایران مان به تک تک ما و تصمیم امروزمان وابسته است.

×××××

ته نوشت1:جای همه کسایی که در ایام بعد از انتخابات 88 اشک ها ریختند و حسرت ها خوردند، در جشن شادی مردم خالی بود. اشک ها بود و لبخندها، خیلی لحظات عجیبی بود. از خاطرمان نخواهد رفت. حس هایی بود باورد نکردنی، همه مردم با هم بخندند و با هم امیدوار بشوند و به هم مهربانی کنند و به هم تبریک بگویند، فضایی است که فقط باید خودت را نگهداری بال هایت بیرون نزند.

ته نوشت 2: نقش سیاست در زندگی به غیر از جنبه های اجتماعی اش جنبه های شخصی خوبی هم میتواند داشته باشد. شاید بشود از مسائل سیاسی مثلا به عنوان یک شاخص برای سنجش خیلی از خصوصیات اخلاقی آدم ها استفاده کرد.

در دو روز کاملا سیاسی،‌اولین بار 22 بهمن 91 و آخرین بار هم 24 خرداد 92 با "غریب آشنا" صحبت کردم.

 "غریب آشنا" نشان داد که با وجود همه خوبی هایش به کسی گوش نمی کند. انگار دوست دارد که گوش نکند که مجبور به فکر کردن نشود و به اشتباه بودن نظرش پی ببرد.

معتقدم همه رابطه هایی که یک طرفش گوش نمی کند محکوم به فراموشی و خداحافظی است.

/ 7 نظر / 10 بازدید
سما

يه كمي گيجم هنوز نمي دونم چي شد، اما در اين كه پيشرفت بود شك ندارم، هم پيشرفت مردم هم سيستم، و به شدت چهار سال پيش رو در يادگيري دو طرف دخيل مي دونم، هم مردم هم سيستم، و كلا همه.. به نظرم الان چهار سال پيش رو بهتر مي تونيم تحليل كنيم و به اشتباهات ِ خودمون پي ببريم .. به اين كه چقدر حواسمون به يه سري چيزا نبود ... در مورد غريب آشنا ازلاعاتم خيلي كمتر از اونه كه نظر بدم...

آزاده

پست بسیار خوبی بود. تحلیل دقیق و خوبی هم بود. ته نوشت 2 فوق العاده بود به نظرم. علی الخصوص جمله آخرش! دقیقا معتقدم نگرش آدمها به مسائل سیاسی و سطح آگاهی و تحلیل هاشون می تونه دستکم در کشور ما نشون دهنده بخش مهمی از شخصیتشون باشه. بعله!

حسنا

انگار دوست دارد که گوش نکند که مجبور به فکر کردن نشود و به اشتباه بودن نظرش پی ببرد. این جمله رو خیلی دوست دارم.بعضی وقت ها(که کم هم نیست)خودمون رو میزنیم به کری که نشنویم.چون ته ش میرسه به همین چیزی که گفتی.

حسنا

چه قد از جوابت به نظر "مرد مشرقی" تو پست قبل خندیدم[نیشخند]

امروز بیشتر آرشیو وبلاگ خوندم، زیبا می نویسید، پس از مدتها از خوندن وبلاگ لذت بردمو چه قد نوشته هاتون به مرور زمان بهتر شده و روان تر. موفق باشید

مسافر یادگیرنده

منهم معتقدم رابطه هایی که یک طرفش گوش نمی کند محکوم به فراموشی و خداحافظی است. چه تلخ :(