ما را چه شده است؟

یعنی بعد همه اون قضایا و اون همه راهپیمایی و شهید و ... الان کارمون به جایی رسیده که دلمون خوش باشه جایی را پیدا کردیم که دختر و پسر میتونیم راحت جمع بشیم و بدون اینکه کسی بهمون گیر بده، بگیم و بخندیم. یعنی راضی شدیم به سی سال قبل. یعنی یادمون رفت چی می خواستیم. یعنی به همین زودی جا زدیم.

خدایا ما را چه شده است؟ سخت است باور این اوضاع. کمکمان کن.

 این بار اگر نیاییم...

 

/ 7 نظر / 5 بازدید
علی تنها

یه چند وقت دیگه همین جا رو هم ازمون میگیرن[خنثی] شب بود و خسته بودم از زخمه جدایی بی تو نشسته بودم در سوک آشنایی پیغام خود سپردم تا آورد نسیمت خون شد دل از غم تو ای بی نشان کجایی این سو آن سو از تو نشان بپرسم گاهی از این گاهی از آن بپرسم ماندم تنها و بی تو، گم شد ترانه هایم بغضی شد و گره خورد با نام تو صدایم بین من و تو اکنون دریا و کوه و هامون بی من تو در کجایی من بی تو در کجایم

xatoun

آدما همين جورين. فراموشكار. زود همه چي رو فراموش مي‌كنن. حتي مصيبتهايي كه به سرشون اومده

نعیمه

نگران نباش برنگشتیم به سی سال قبل چون نسل جوانهای الان با نسل جوانهای سی سال قبل خیلی فرق کردن. و بین خودمون بمونه یه جورایی نگران همین فرقه هستم.

امین

نه بابا جوون های 30 سال قبل کلی بهتر از این جوون های ساندیسی بودند

هیوا

نگران تفاوت نسل 30 سال قبل با حالا نیستم چون خب خواسته هاشون فرق داره...شکل زندگیشون عوض شده و ضمنا اون جوونهای 30 سال قبل هم کم اشتباه نداشتند اما بیشتر نگران اینم که همین نسل فعلی هم حتی خودش هم ندونه چی می خواد که ظاهرا نمی دونه...شاید هم حق داشته باشه...نسل حاضر بچه های دهه 50 و 60 توی سالهای زندگیشون هیچ وقت روزهای خوبی نداشتن که حالا ازشون انتظار زیادی داشته باشیم. این نسل با بدترین فشارها و محدودیت ها بزرگ شده و باید قبول کنیم که حالا حداقل در شروع کار فقط به حتی کمی از ازادی به این شکل احمقانه که تو هم گفتی راضی میشه. اما به نظر من کوتاه مدته و بعد دوباره بلند میشه و خواسته های بزرگتری رو مطرح می کنه. نگران نباش. حالا راستی مگه جایی راحت واسه جمع شدن جوونها فراهم شده؟ شنیدم که گشت ارشاد دوباره شروع کرده که؟

فرزاد

ما دهه شصتی ها که نسل سوخته هستیم..باور کن هیچی نفهمیدیم.اموزشی که کلی سیستم اموزشی رومون پیاده شد تا ببینن کدوم جواب میده.کلی کتاب سرمون عوض شد.تا اومدیم بزرگ شیم خوردیم به معضلی به اسم کنکور.کنکور تموم شد گفتن لیسانس به درد نمیخوره رفتیم بعدی و همین جوری داریم ادامه میدیم.ما انتخاب نمیکردیم ما یه مسیر تعیین شده رو گز میکردیم و میکنیم.خسته ایم اما اول از خودمون.استرس و ترس بخشی از زندگی دهه شصتی هاس که از تو قنداق باهاش بزرگ شدن.نمیدونیم چی میخوایم چون ما راه های تعریف شده رو طی کردیم و میکنیم.چون همیشه بچه خطاب شدیم.چون تنهایی بخشی لاینفک از وجود هممونه.

فرزاد

نمیدونم امیر.قضاوت سخت ترین کار دنیاس.منظور من از دهه شصت مشخصا تا 65.66 هست.من میگم اگه خیلی از بچه های این دهه امروز شاد میشن با اینکه مثلا 4 تا دختر و پسر دور هم جمع شن واسه اینه که این نسل از همه جهت محدود و محدود شده.این محدودیت نه تنها جامعه که خانواده هم توش سهیم هس.واسه اینکه اجبار تو همه چیز بوده و خیلی ها حق انتخاب نداشتن.البته شاید ریشه ای تر از اونی باشه که من بفهمم اما کلا دهه شصتی ها خاص هستن.ما نمیدونیم چی میخوایم اما مقصر نیستیم واسه این ندونستن.ما نتونستیم بفهمیم چی میخوایم.نمیخوام این نسل رو از تقصیر و اشتباه مبرا کنم که اشتباه هم کم نداشتیم اما این نسل اینقدر خستس که کوچکترین و کم ارزش ترین تفریح میشه واسش بزرگترین آرامش.میگی راضی شدیم به 30 سال پیش.آره برگشتیم چون اینقدر سر در گم هستیم که همون هم راضیمون میکنه.