شوخی سنگین

"اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمی دیدم گناهکار بودم. هوای تاریک و روشن مرا اهل مراقبه بار آورد. تماشای مجهول را به من آموخت. من سالها نماز خوانده ام.

بزرگترها می خواندند، من هم خواندم. در دبستان ما را برای نماز به مسجد می بردند.

روزی در مسجد بسته بود. بقال سر گذر گفت: ((نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیک تر باشید.))

مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد. و من سالها مذهبی ماندم، بی آنکه خدایی داشته باشم."

...هنوز در سفرم، شعرها و یادداشت های منتشر نشده از سهراب سپهری، به کوشش پریدخت سپهری، نشر فرزان روز،زمان تقریبی برای مطالعه چهار ساعت.

/ 3 نظر / 2 بازدید
دختر طوفانی

اون دینی که انسان بدون تعقل بهش عمل میکنه دین نیست...عین کفره! کتاب خدا مارو از دین داری کورکورانه نهی کرده دوست عزیز...چون تهش میشه همین بی خدایی که شما فرمودین... یا حق

مهسا

می تونه تلخ باشه واسه خیلیامون این شوخی سنگین... و من سالها مذهبی ماندم بی آنکه خدایی داشته باشم...

قصه گو

مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد. عجب جمله معرکه ای