الکی خنده های روزمره

1- چندمین بار است که به دلیل نا آشناییم به آیین نگارش صورتجسات ثبت تغییرات، به اداره ثبت شرکت ها مراجعه می کنم. خانم کارمندی که کار کنترل مدارک را انجام می دهد کاملا با چهره ام آشنا شده و دیگه کارت شناسایی نمی خواهد.

نامش "کاملیا قاجار" است. از اسمش مشخص است که از یک خانواده اصیل تهرونی به عمل آمده (نمیگم مثل خودمون که ریا نشهنیشخند). تقریبا سی ساله، به ظاهر مجرد، خیلی خوش هیکل و خوش تیپ، با آرایشی خفیف اما شیک، صورتی کوچک و با جذبه و نسبتا خوش برخورد با ارباب رجوع.

نفر جلویی من پیرمردی است خوش هیکل و شیک پوش و با صدایی قشنگ. مثل بقیه ارباب رجوع ها از اعضای هیئت مدیره یک شرکت است. کاملیا چند بار یک موضوع ساده را برایش توضیح می دهد اما متوجه نمی شود و اصرار می کند که باید صورتجلسه را قبول کند. کاملیا برای چندمین بار برایش توصیح می دهد تا بالاخره با نارضایتی از صف خارج می شود.

به محض رفتن پیرمرد، کاملیا رو به همکار بغل دستی اش و بعد از تعریف توضیحاتی که به پیرمرد داده بود میگه: آخه من صورت جلسه را کجام بگذارم.

صدای بلند خنده من، کاملیا را به خودش میاره و با صورتی که تا ته پیشونی اش قرمز شده، حرفش را خیلی تابلو و با قیافه ای جدی تکرار میکنه: "آخه صورتجلسه را کجا باید بگذارم".

2- کلاسی کاملا تخصصی و به زبان انگلیسی است با مدرسی خارجی از ترکیه. موضوع کلاس آموزش یکی از نرم افزار های روز دنیا برای شرکت های بزرگ صنعتی است. هزینه ای که شرکت برای یک دوره 4 روزه برای هر نفر پرداخت کرده بالغ بر 500 یورو است و با تاکیداتی که شده همه شش دانگ حواسشان سر کلاس است.

تمام مدیرهای ارشد شرکت نیز در کلاس حضور دارند. رییسم کنارم نشسته و بادقت مشغول گوش دادن است. مدرس در بخشی از درس می گوید Turkey Days را وارد می کنید و ...

رییسم می پرسد، turkey days یعنی چی؟ منم نزدیک به پنچ دقیقه از تفاوت های تقویم های ایران و ترکیه و تاثیرش بر روی نحوه ورود اطلاعات به نرم افزار جدید صحبت می کنم.

پنج دقیقه بعد، استاد دوباره turkey days را تکرار می کند اما این بار با دست هم بر روی تخته به آن اشاره می کند. عدد سی را نشان می دهد. رییسم از شدت خنده قرمز و یکدفعه منفجر میشه. بقیه اعضای کلاس موضوع را می پرسن و نتیجه اینکه تا امروز که سومین روز کلاس است بنده سوژه بلا منازع آن هستم.

3- در سینما پردیس ملت مشغول تماشای "ورود آقایان ممنوع" هستیم. در قسمتی از فیلم یکی ازدختر های بازیگر در جواب حرف غیر قابل باور دوستش، هوا را با فشار از بین لب هایش خارج می کند.

دختر بچه ای سه ساله با صدایی ملوس و بچه گانه از صندلی پشتی می گوید:" مامان، گوز داد". طبیعی است که عده ای معلوم الحال و بی جنبه و بی کلاس مثل بنده بعد این حرف کف سینما باشن.

/ 5 نظر / 7 بازدید
مهسا

چه قدم می چسبه این خنده ها... من یکی فک می کنم سینما ملت من به عنوان یه آدم نخاله می شناسه بعد از دیدن فیلم جایی بدون من[لبخند] اولی و سومی خوب بود کاملا درکشون کردم.[قهقهه]

سفید

هاهاااااا ... خیلی خوب بود .. بسی لذت بردیم

سفید

هاهاااااا ... خیلی خوب بود .. بسی لذت بردیم

نسیم

اون خانوم رو که توصیف کردین یاد خودمان افتادیم( اعتماد به نفس در حد ... )[لبخند] خیلی جالب بودند.

قصه گو

خوب شد من تو سینما نبودم وگرنه من هم مثل سایر افراد معلوم الحال و بی جنبه و کلاس همون وسط غش بودم