کبری 2

دومین تصمیم کبری زندگی ام را امروز اعلام کردم.

اولیش نرفتن از میهن پاک و همیشه سرافرازمون ایران بود.

دومیش هم تحویل دادن سمت اجرایی ام در شرکت بود.

از اونجایی که سمت اجرایی خیلی قلمبه سلمبه ای نسبت به سنم ولی کاملا غیر مرتبط با رشته ام را بیشتر از چهار سال که دارم ناله کنون و با کلی کلنجار با درونیات خودم به دوش می کشم، بالاخره جمعه هفته پیش، طی خلسه ای روحانی/عرفانی با خودم به نتیجه رسیدم و امروز به صورت رسمی اعلامش کردم.

برخلاف خیلی از آدم ها که جمعه ها و خصوصا غروب جمعه را دوست ندارند، من جمعه را به خاطر اینکه تقریبا تمام تصمیم های مهم زندگی ام را در اون می گیریم خیلی دوست دارم. البته بماند که با فلسفه نسبت دادن ویژگی های منفی به روزهای هفته و سالها و ماه های تولد و اینها کلا مشکل دارم.

نکته جالب هر دو تصمیم این که از نگاه اکثر آدم ها، با دو دو تا چهار تای زندگی، هیچ کدومشون برای آدمی مثل من تصمیم درستی نبودند اما خدا را شکر هنوز یادم نرفته که برای بیرونی ها زندگی نکنم و برای نداشتن توجیه عامه پسند، تصمیمی را بر خلاف روحیاتم نگیرم.

خلاصه بنده فعلا بسیار ذوق مرگم و چشم ها و صدایم طوری می خندند که هر رهگذری صدای شکسته شدن گردوهای زیر دمم را می شنود.

/ 9 نظر / 7 بازدید
سحر

ريسك هميشه آدم رو به جلو ميبره موفق باشي أمير عزيز

نینا

یعنی استعفا دادی امیر؟ در مورد تصمیم اولت که میدونی کلی بهت حسودی می کنم. چون هنوز با خودم نتونستم بعد از سالها کنار بیام. در مورد دومی هم اگه استعفا منظورت بود باید بگم که امیدوارم برنامه جدیدی برای کارهات داشته باشی . در هر حال این ها نشون میده آدم مقتدری در تصمیم گیری هستی و این یک مهارت عالی مدیریته [لبخند]

hiddenhalf

سلام . خواننده جدید نمیخواین ؟ میخواستم بدونم جسارتا این پروسه تصمیم گیری چقد طول کشید ؟ والا من تا میام تصمیم بگیرم دیگه اصل موضوع یادم رفته ... احیانا فکر کنم به سنمون برمیگرده ...

حسنا

الان یعنی بیکار شدی یا دیگه اون سمت رو نداری؟ واقعا خوش به حالت که برای خودت زندگی می کنی

سمیه-تهران نوشت

همین که تصمیم گرفتی خیلی قدم بزرگیه من گاهی ضربه های زندگی ام رو از عدم تصمیم گیری خوردم که البته الان دارم تلاش می کنم حتما تصمیم بگیرم حتی به زعم دیگران غلط

سحر

حد اقلش اينه كه ميشه يه تجربه ! [لبخند]

طناز

برای هر دو تصمیمتون تبریک میگم!! مطمئنم که درست تصمیم گرفتین چون خودتون راضی هستین و واسه خودتون تصمیم گرفتین... موفق باشین منم سالهاست خانوادم اصرار میکنن که برم اما ... با اینکه نمیگم مملکت گل و بلبله اما ترجیحش میدم به غربت.. :) پاراگراف آخرتون ناخداگاه لبخند رو لبم آورد... ذوق از کلمه هاتون میزنه بیرون...انشاالله همیشه همین قدر از ته دل شاد باشین جناب...

آزاده

امیرجان، کاش در مورد تصمیم به نرفتن از ایران کمی بیشتر توضیح می دادی. می دونم در این مورد تصمیم هرکس به خودش مربوطه و یک تصمیم کاملا شخصی با پارامترهای کاملا شخصیه ولی برام جالبه که نظراتت رو بدونم. در شرایطی که فکر می کنم ایران هر روز جای سخت تری برای زندگی می شه. و یادمه تو وبلاگت یه زمانی از تصمیم جدی برای رفتن گفته بودی. چی شد که نظرت عوض شد؟

حسنا

اومدم ببینم آپ کردی یا نه که دیدم خیر فهمیدم تولدته امروز جدیدا می ترسم به یکی تولدش رو تبریک بگم نمی دونم چرا همه روز تولدشون تیریپ غم بر می دارن و وقتی بهشون تبریک می گی انگار فش دادی دور از جونت ولی من تبریک میگم تولدت رو و امیدوارم جزو اون دسته آدم ها نباشی:))