من ننوشتم ولی من هستم!

الان تقریبا یا تحقیقا حدود یکسال و هفت ماهه که نویسنده این وبلاگ به طور تقریبا مداوم داره سعی می کنه هر چند روز یه بار بنویسه. اما خب حالا چند وقته که خسته شده یا نوشتنش نمیاد یا سرش شلوغه یا هر دلیل دیگه ای نیومده اینجا و خبری ازش نیست.

خب البته شما می تونید نگران حالش بشید، می تونید واسش دلتنگ بشید( به خصوص نسوان محترمه!) و حتی می تونید واسش پیغام های خصوصی و عمومی مختلف بگذارید و رسما یا غیر رسما ازش بخواهید که دوباره بنویسه و از این حرف ها...اما خب از اونجاییکه بنده مثل کف دست این نویسنده محترم رو می شناسم می دونم که با پیغوم و پسغوم های من و شما کار درست نمی شه.

این امیر خان، یه خصوصیت اخلاقی داره (بد و خوبشو خودتون قضاوت کنین) که کلا آدم تنوع طلبیه، یعنی یه جورایی باید در همه چیز و همه کارش بالا و پایین داشته باشه؛ هیجان داشته باشه، خلاصه اش اینکه نمی تونه یه مدت طولانی یه کار یکنواخت رو انجام بده. البته لازم به ذکره که ایشون در مسایل خانوادگی و همسر داری آخر تعهد و مرد زندگی و ایناست.

خلاصه اینکه وبلاگ نویسی به این شکل تکراری هم چند وقتیه که دلشو زده و داره فکر می کنه که چی کار میشه کرد که یه کار جدیدی کرد، خلاقیتی، ابتکاری چیزی به کار برد.

اگه فکر می کنید این سبک نوشتن الان خلاقیتش بوده و اینا سخت در اشتباهید، چون دکترای خلاقیت هم بگیره، خودش هم بخواد نمی تونه اینجوری بنویسه. اینا نوشته های یه بنده خداییه که از اینجا رد می شده دلش سوخته از بی رونقی و کسالت نویسنده و خواننده ها، گفته یه چیزی بنویسم شاید حال و هوای اینجا هم عوض شد.

حالا دیگه این شما و این هم این وبلاگ و نویسنده محترمش که با هم تصمیم بگیرین چی کار کنین و چی کار نکنین...

 

 

/ 1 نظر / 10 بازدید
مهسا

با اون عنوانت[عصبانی] از اونجایی که تو هر وقت غیب می شی یه بلایی سرت اومده، فک کردم دستت شکسته[قهقهه] باز خوبه سالمی جسما... ننویس امیر جان... برو نقاشی بکش حرفاتو برادر... یه جور دیگه خودت و تخلیه کن ... بعدم اگه دوست داشتی بیار بذار ما هم ببینیم. آقای اعتماد به نفس ،میگن ناز کش داری ناز کن نداری دست و پات و دراز کن... شما هم که ظاهرا داری... ببینیم می تونن ناز جنابعالی رو بخرن تا از این حالو هوا درای... من که می گم همه اینا بهانه ست... تو یه چیزیت شده... قاشقی ... عاشقی .... چیزی[چشمک] عزت زیاد ...[گاوچران][چشمک]