اول جاده محمود آباد

با اتوبوس به محمود آباد رسیدم و منتظر دوستان شدم تا بیان دنبالم.

هماهنگی ها با موبایل پیچیده شد و برای آدرس دادن به دوستان مجبور شدم از سوپرمارکت کوچکی با تابلویی کوچکتر و گم شده در بین درختان که کنارش بودم کمک بگیرم. از فروشنده پرسیدم چطوری اینجا را آدرس بدم؟

با صدایی بلند و پیروز مندانه در حالی که سرش را هم با افتخار تکان می داد گفت:

- بوگو اوْ~ل جاده محمود آباد، سوپرمارکت صالحی- دریانی.

افتخار به خود و چیزی که هستیم و دوست داشتن داشته هایمان، هر چقدر هم اندک، چیزی است که در هیچ سوپر مارکتی پیدا نمی شود ولی سوپرمارکتی هایی هستند که همه اینها را با هم دارند.

/ 6 نظر / 5 بازدید
پوچ

شاید هم کمی اعتماد به نفس... نتونستم بردارم! البته دیگه سعی نکردم!

قصه گو

این دقیقن همون چیزیه که من همیشه به پسرم می گم مهم نیست چی هستی و چی داری مهم اینه که از اون چیزی که هستی و داری لذت ببری

پوچ

سلام. خیلی ممنون. زحمت کشیدین [گل][گل]

سحر

اول از همه بگم که رو پسر من اصصصصلا حساب نکن که اگه یه انگشتشم به حضرتعالی بره مرا بس است ! [زبان] و دوم اینکه خوشمان آمد از پستتان و سوم اینکه بزن قدش ! عاششششق قلمتم البته گاها ! [نیشخند]

قصه گو

ای بابا به این ترتیب باید پسرم رو بفرستم تو فریزر تا دختر شما به یه سنی برسه. [چشمک]

سما

عالی