بیست و هفت

نمیخواهم. زوره مگه؟ میدونم زوره، اما من نمی خواهم. تا حالا می خواستم، اما از الان به بعد دیگه نمی خواهم.

باورم نمیشه، بیست هفت که همیشه برام عدد خیلی بزرگی بود و میگفتم، من دیگه تو بیست و هفت سالگی این کار ها را و اون کارها را کردم و ...

امروز بهش رسیدم. بیست و هفت ساله شدم.

درسته که هر چی میگذره دیدمون نسبت به دنیا از نگاه خودمون کاملتر و قشنگتر میشه، خیلی چیزها را بهتر میفهمیم، به خیلی از تفکراتمون تو گذشته میخندیم، خیلی چیزهای جدید را تجربه میکنیم اما اون چیزی که هی داره بدتر و بدتر میشه و احساس میکنم این عدد بیست و هفت دیگه آخرین فرصت ممکنه، غرق شدن تو دنیای بزرگترها است.

دنیایی که دیگه نباید برای خودت ارزشی قائل بشی، دنیایی که به هر قیمتی باید پول در بیاری و اگر جایی که با دروغ یا رشوه کارت انجام میشه و انجام ندی، میگن خیلی پخمه ای.

دنیایی که از یک آدم بیست و هفت ساله توقع دارن تو هیچ شرایطی از سفر بگیر تا عروسی و تولد، کاری نکنه که کوچکترین تلقی از جلف بازی ایجاد بشه.

دنیایی که تو بیست و هفت سالگی هر کسی به خودش اجازه میده که ازت بپرسه، چرا تا حالا ازدواج نکردی.

دنیایی که انقدر ازش دوز و کلک دیدی که دیگه وقتی به بیست و هفت سالگی میرسی به هیچی و هیچ کس نمیتونی از همون اول اعتماد کنی.

دیگه یواش یواش احساس میکنی خیلی حس های شاعرانه ات دیگه گل نمیکنه. غم نان یواش یواش کل زندگی ات را داره احاطه میکنه. یواش یواش...

نمی خواهم خدا نمی خواهم.

/ 8 نظر / 5 بازدید
سوده

وقتی به بیست و نه سالگیت رسیدی، به این حس روز اول بیست هفت سالگیت می‌خندی، نگران نباش حس شاعرانه‌ات چنان عمیق‌تر گل می‌کنه که نگو و نپرس. هرچی بزرگتر می‌‌شی یعنی باید ارزش بیشتری برای خودت قائل بشی. غصه جلف بازی‌هات نخور هر آدمی تو هر سنی برای خودش جنگولک بازی‌های منحصر بفدی داره حالا صبر کن خودت می‌بینی. ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا تو نانی به کف‌آری و به غفلت نخوری، پس غم نان نگرانی نداره رسم روزگاره ] خلاصه خوش باش و خوش زی...

مهسا

هی دارم می خونم متن و می گم: نکنه واقعا منم به این نتیجه برسم و 27 سالگی واسه منم همین باشه؟؟!

نسيم

سلام امیرخان بعد از مدتها بهت سر زدم به تولدت رسیدم. تولدت با تاخیر مبارک! ولی اینجوری که تو از بیست و هفت سالگیت نوشتی من سی و شش ساله خیلی دلم گرفت یعنی اینکه دیگه برای من همه چی تموم شده ؟ یعنی چی که "دیگه نباید برای خودت ارزشی قائل بشی" ؟ من اصلا موافق نیستم. من هنوزم دیوانگی هامو و شاعرانگی هامو دارم هرچند شاید بعضی وقتا کنترلش کنم ولی کلا به این بدی که نوشتی نیست امیر جان. روز های خوبی داشته باشی.

حوض نقاشي

[لبخند] تولدت مبارك. [گل] فكر كن بهت بگن تو يه سني اجازه داري بموني...كدومو انتخاب مي كني؟ تنها چيزي كه زنده ها رو از غير زنده ها جدا مي كنه تغييره، آدم بيست و هفت ساله هم مي تونه بهانه هاي كوچيك خوشبختي داشته باشه، آدم 60 ساله هم مي تونه، تازه خوبيش اينه كه علاوه بر داشتن مي تونه ارزشش رو هم درك كنه و قدرش رو بدونه. خوبيه بيست و هفت ساله شدن و بزرگ شدن اينه... بيست و هشت سالگي زيبا و فوق العاده و زنده اي داشته باشي و عدد ها خيلي مهم نيستن.

سعیده

سلام... تولدت مبارک دوست عزیز... من 5 سال و 7 روز دیگه 27 ساله میشم. همه ی این اتفاقا تو 27 سالگی می افته؟ عجب سن خوفناکی. کاش زمان سر جای خودش پیش بره. نه تند و نه یواش.

هيوا

نزدیک تر شدنت به انتهای دهه دوم زندگی و آغاز دهه سوم رو بهت تبریک میگم. [نیشخند] این جوری دردش بیشتره[چشمک]