من با اون

یک حس خاصی هست که نمیتونم به غیر از عمو و خاله های واقعی، هر کسی را به صرف رابطه نزدیک عمو و خاله صدا کنم.

عمو هوشنگ برادر باجناق بابا بود. تنها کسی بود که بدون نسبت واقعی، عمو صداش می کردم. پیرمردی هفتاد و پنج ساله که خیلی به خانواده ما محبت داشت.

پیرمرد نصف دنیا را دیده بود، همه جور کاری هم کرده بود، 45 سالگی با دختری 22 ساله ازدواج کرده بود و همیشه با همسرش مشکل داشت. 

لکنت زبان خاصی داشت که با زرنگی عجیبی اجازه نمی داد کسی متوجه بشه. معمولا نصف جمله اش را با ایما و اشاره می گفت ولی نه جوری که نمیتونه بگه، یک جوری که انگار برای تفهیم بهتر مخاطب داره عامدا از دست و زبانش استفاده می کنه.

یکی از جمله های معروف و همیشگی اش نوع ارتباطش با خدا بود. هر وقت مشکلی براش پیش میومد که از نظر همه لاینحل ترین مشکل ممکن بود، در حالی که انگشت سبابه اش را همراه با سرش بین سینه و آسمان مدام تکون می داد میگفت:

"من اون را دارم، من با اون، خودش میدونه، من باهاش بستم، من با اون، من با خودش، من با اون..."

سال پیش عمو هوشنگ گفت بیا من را ببر مولوی برا کبوترهای محل می خواهم ارزن بخرم، رفتیم و یک گونی خریدیم، تا همین یک ماه پیش هنوز از اون گونی مونده بود و تو این مدت هر وقت من را میدید می گفت، هر یک مشتی که میریزم به کبوتر ها میگم که امیر این را براشون گرفته، اونها هم دعات میکنن.

پیرمرد دیشب ما را "با اون" تنها گذاشت.

/ 6 نظر / 5 بازدید
مهسا

روحش شاد... هر چی بگم پست رو خراب می کنه...

ازاده

جمله معروف عمو هوشنگ من رو تکون داد واقعا. غصه نخور امیرخان.الان عمو هوشنگ هم با اون تنهاست.

مانا

تنهاییش مبارک باشه امیر جان:)

مانا

راستی اون سه دقیقه تعریف نکردنیه مهندس، تو دیگه چرا؟

fafarnak

سلام امیر.واقعا قشنک بود[گریه]