تولد هشتاد سالگی

وقتی رسیدیم، بابا جون خواب بود. تازه ساعت 10 شب بود ولی پریشب زود خوابیده بود. کلی شلوغ کردیم و شروع کردیم به چسبوندن ربان و بادکنک به در و دیوار. از خواب که بیدار شد و از اتاق اومد بیرون، فهمید که اوضاع از چه قراره. برق خاصی را اون لحظه تو چشاش دیدم، انگار یک بچه هشت ساله سورپریز شده باشه. اصلا فکر نمی کردم انقدر خوشحال شه. یک جوری هممون را بغل میکرد که انگار یک معشوق شرمنده عاشقش شده باشه.

باورش سخته، آخه هشتاد عدد خیلی زیادیه، ولی انگار هر چی میگذره وابستگیمون به دنیا بیشتر میشه. انگار ریشه هامون تا اون ته تهای دنیا میره. انگار همه اطرافیان را دیگه بخشی از خودمون  و متعلق به خودمون میدونیم. انگار دیگه دنیا حقی نداره که برامون تعیین کنه کی وقت رفتن کیه. انگار همین دیروز بوده که داشتیم تو کوچه گرگم به هوا بازی میکردیم.انگار...

این دوست داشتن و دوست داشته شدن خیلی عجیبه. پیرمردی هشتاد ساله را هم به وجد می آره و کاری میکنه عین یک بچه شروع کنه به ناز کردن و هی بگه: این دیگه آخریشه. تا همه ماها هی بغض کنیم و دستش ماچ کنیم بگیم: اگر یکبار دیگه این حرف را  بزنی...

/ 7 نظر / 5 بازدید
ندا

سلام امیر.بنظرم اونا بیشتر از ما به جشن تولد نیاز دارن.شاید چون بیشتر درک میکنن گذر زمان رو.چه کار خوبی کردی براشون تولد گرفتین. امیر من نمیتونم بعضی از نوشته هاتو بخونم.فقط تایتلش میاد.چرا؟

مهسا

خوبه که قدرشون رو می دونی... خوشحال کردن آدما ، چه کوچیک چه بزرگ، چه آشنا چه غریبه... هر جورش که باشه یه دنیا حس خوب به آدم می ده....[لبخند]

نعیمه

چه سورپریز معرکه ای. خوش به حالش.

هيوا

دلم خواست که ابان سال دیگه ایران باشم و تولد 70 سالگی بابام سورپریزش کنم[ناراحت]

حوض نقاشي

[لبخند] تولدشون مبارك. بعضي وقتا فكر مي كنم بيشتر خاصيت دوست داشتن يا دوست داشته شدن تو اون حسيه كه انگار به آدم حق يه كارايي رو ميده. دقيقا مثل هميني كه تو پاراگراف آخر گفتي.

احمدآقا

محبت برای آدمی تکرار یک معجزه است که هربار به اندازه همان بار اول آدمی رو به ذوق می آره وهیچ وقت خاصیت اعجاز آورش رو از دست نمی ده. ممنون از نوه ها و فرزندانی به این خوبی. سایه باباجون مستدام. سرش سبز و دلش خوش باد.

ترانه

[لبخند]تبریک خدا براتون نگهشون داره