با تاریخ بیگانه ایم

یکی از دردهای مملکت این است که حتی تحصیل کرده هایمان خیلی با تاریخ میانه خوبی ندارند.

ملتی که تاریخ گذشته اش را نمی داند، همه چیز را باید خودش تجربه کند. آیا فرصت این کار را دارد؟ آیا عمرش به این تجربه ها کفاف می دهد؟

می بینید که همین دست کم گرفتن حریف و فراموشی تجربیات قبلی در اوج فلاکت و گرفتاری ایران دوباره وادارمان می کند صرفا به بهانه حمایت از شاهزاده اسکندر میرزا، پسر هراکلیوس تحت الحمایه روس ها، در گرجستان وارد جنگ های طولانی بیست و پنج ساله با امپراتور مطرح و پر قدرت زمانه بشویم و حاصلش هم دو عهدنامه گلستان و ترکمن چای که تا تاریخ باقی است باعث شرمساری هر ایرانی غیرتمندی خواهد بود.

چرا؟ برای این که حافظه تاریخی نداشتیم؛ مطلب را خودمان باید تجربه می کردیم.

اگر به سراسر تاریخ نگاه بکنید، با اغماض های جزئی سراسر آن یک طیف یکنواخت و تکراری و سینوسی است. قبیله ای (کوچک و یا بزرگ فرق نمی کند) دچار ظلم و ستم، رکود و پس آن رخوت، بی تفاوتی و نومیدی می شود، یک قوم، یک سرکرده، یک جریان، یک همسایه فرصت را مغتنم می شمرد یورش می آورد در دستش شمشیر و در کامش زبان چرب و وعده های فریبنده ولی در کله اش جز به غارت و تاراج به هیچ چیز دیگری نمی اندیشد. یعنی برای فتح فقط زور بازو نیاز است و ویرانی و آتش ، چه در این مرحله استطاعت اندیشیدن نه تنها عامل موثری نیست بلکه تا حدودی بازدارنده هم هست.

قسمت هایی از کتاب "جامعه شناسی خودمانی" ، حسن نراقی، نشر اختران

با این موج عظیم خروج نخبگان که این روز ها به خروج نیمه نخبگان و غیر نخبگان نیز رسیده است، به نظرم حداکثر ظرف پنج سال آینده انگشت شمارند حتی همان تحصیل کرده های تاریخ ندان.( این sms که دیگه فرار مغز ها نیست، موندن اسکول ها است، وصف حال واقعی این روزهای ایران است)

یعنی تاریخ بازهم دارد تکرار می شود، روزهای سخت پیش رو، بی شک رخوت احتماعی را بیش از این می کند، همسایه ای نزدیک یا دور به اسم نجات ما می آید و ما هم که او را فرشته نجات انگاشته و درها را باز و با لبخندی بر لبان آماده روزهای خوب می شویم. اما آن روز خوب پیش رو که همسایه به ارمغان آورده باشد را تا کنون کسی ندیده و ما هم نخواهیم دید.

در آن روز کذایی که امیدوارم به عمر من کفاف ندهد، خودم را چه در ایران باشم و چه نباشم مقصر نمی دانم. بارها با آدم ها گوناگون از طبقات مختلف راجع به نبود حس اجتماعی، منافع خویش را ارجح دانستن بر منافع عام و لزوم تغییر این رفتار های اجتماعی بحث کرده ام، اما شاید در کمتر از 5% موارد نظر طرف مقابل اندکی تغییر کرده باشد. خب من چه کار دیگه ای میتوانم برای اجتماعم و انجام نقش اجتماعی ام انجام بدم؟

در همین اعتراضات بعد از انتخابات مگر چند درصد مردمی که به تقلب باور داشتند شرکت کردند. در همان روزهای اول که نه دستگیری بود و نه زد و خوردی، در شلوغ ترین روزش که امام حسین تا آزادی بود، جمعیت به زحمت به سه میلیون می رسید. یعنی با فرض نه میلیون رای موسوی در تهران، در خوش بینانه ترین حالت، تنها 30% از تهرانی ها (شهری که دارای بالاترین جامعه آماری تحصیل کرده ها در ایران است) حاضر به شرکت در مدنی ترین روش مطالبه حقوقشان بودند.

خب آیا می شود برای جامعه ای که تنها سی درصد آدم ها به حداقل حقوق یک جاندار آگاهند، شرایطی جز وضع موجود انتظار داشت. نمی دانم شاید دارد حالت توجیه پیدا میکند ولی به نظرم اگر همه آن سی درصد هم بمانند تغییری در آن 70 درصد ایجاد نمی شود. خصوصا که آن عزیزان برای اعتقاداتشان توجیه مذهبی دارند.

این همه داستان های تاریخی که قومی به بلا گرفتار شدند و تنها عده ای از آنها نجات یافتند، مگر برای عبرت ما نیست؟ همه این داستان ها هم که به "اکثرهم لا یعقلون" ختم شده است. البته شاید هم ما الان جز "لایعقلون" زمانمان باشیم.

از این ژست ها که فکر کنم چیز دیگه ای هستم، یا خودمونی ترش، گُه خاصی هستم، بقیه نمی فهمند و فقط من میفهمم، متنفرم. اما اینطور که پیداست خیلی از ما به اون روشی که اکثریت ایران فکر می کنند فکر نمی کنیم و  بر خلاف نظری که قبلا داشتم، باید بگذاریم این عزیزان خودشون با خودشون حالش ببرن.

 

فقط امیدوارم ایران را تجزیه نکنند و اسم کشورمان همین باشد.

 

/ 2 نظر / 12 بازدید
قصه گو

می دونی چند روز پیش به همسرم چی می گفتم: می گفتم تا حالا فکر می کردم دیگران که این مملکت براشون ارزش نداره و سرشون رو می اندازن پایین و فقط به فکر زندگی خودشون هستن و برای هیچ چیز و هیچ کسی ارزش قائل نیستن آدمهایی غیرعادی هستن و آدم هایی مثل من که بدون این که نیازی به کسی داشته باشن سنگ آدمهای نیازمند رو به سینه می زنن و مدام سعی می کنن دنیای اطرافشون رو راست و ریس کنن آدمهایی عادی هستن. اما دارم به این نتیجه می رسم که من یه آدم غیر عادیم و اونهای بقیه عادی. از موندنم پشیمونم. نیازی نیست که بگم و تاکید کنم چقدر وطنم رو دوست دارم اما به عنوان یه انسان گاهی وقتها از خودم می پرسم پس سهم من به عنوان یه آدم از آرامش و ثبات چیه؟ و از همه بدتر نگران آینده پسرم هستم. دوست ندارم اون هم همون شکل نوجوانی و جوانی رو تجربه کنه که من داشتم.

بانوي ايراني121

همه ي حرفت درسته كساني هستيم كه تاريخ رو فقط براي نمره خونديم