گندم بهشتی

همیشه شب قبل از ماه رمضون مادر بزرگم برای همه نوه ها و بچه ها داستان گندم بهشتی را تعریف می کرد. من اون موقع ها را خیلی یادم نمیاد ولی بابام هنوز هم اولین سحر که میشه اون داستان را تعریف میکنه. این داستان یکی از نوستالژیک ترین اتفاقات ماه رمضون را برام تشکیل میده.

بعد از بلوغ که خیلی احساس بزرگی بهم دست داده بود، چقدر به نظرم این داستان خنده دار می اومد و با خودم میگفتم ببین با چه قصه هایی خرمون میکردن که روزه بگیریم.

اما چند سالی هست که این داستان ساده و کودکانه را هر روز ماه رمضون با خودم مرور میکنم و یه جورایی، ایمان را با این داستان لمس میکنم.

مادر بزرگم می گفت که خدا یک سری فرشته داره که شب اول ماه رمضون میان پایین و توی دل همه روزه دارها شاخه گندمی از بهشت را قرار میدن. این گندم از اونجایی که از بهشت اومده باعث میشه که در حین روزه داری گرسنتون نشه و ...

/ 6 نظر / 2 بازدید
مهسا

نوستالژی بامزه ای.... [لبخند]

هيوا

نمی دونم چرا دلم گرفت اینو خوندم[ناراحت] ماه رمضون اینجا خیلی بده

حوض نقاشی

من از دیروز همه اش یاد شما بودم که منتظر ماه رمضون بودی... .. . پست خیلی خوبی بود. .. تا حالا نشنیده بودم این داستان رو...مرسی. هیوا جان من هم که همین جا ام اشکم در اومد... بس که همه چی عوض شده..

سوده

بابا بخدا خوبیت نداره با دهن روزه اشک‌مون دربیارین :)))

احمدآقا

در نفس ایمان یک سادگی, بی پیرایگی و سر راستی ذاتی نهفته است.

نعیمه

جدا کدومش درسته: خرمون می کردن؟ یا به سادگی ایمان رو تعریف می کردن؟