فرزندی از خدا

یکدفعه به خودت میای و میبینی چند دقیقه است که نگاهت گره خورده به نگاه دخترک یکساله ای که در صندلی روبرویی تو در مترو نشسته.

نگاهش از نگاه خیلی از آدم هایی که تا حالا نگاهتون به هم گره خورده سنگین تره.

دوباره اون حس و فکر لعنتی میاد سراغت:

"چی میشد تو مردها هم مریم مقدس داشتیم. چی میشد بدون اینکه با کسی ازدواج کنم صاحب بچه میشدم و اسمش را میگذاشتم فرزندی از خدا"

چی میشه اگر تا آخر عمر مجرد بمونم. چرا باید به ازدواجی که به تعابیر خیلی از بزرگان و آدم های متاهل، "تابوت عشقه" تن بدم و حس های خیلی قشنگتری را که با آدمهایی که دوستشون دارم و  میتونم داشته باشم و از دست ندم، با ازدواج از دست بدم.

 نمی دونم این ناشی از عدم ثبات شخصیتی است یا چیزه دیگر. ولی در هر صورت فکر نمی کنم جالب باشد که کسی تو سن ٢۶ سالگی هنوز تکلیف خودش را با ازدواج ندونه.

شاید برای اینه که هنوز دلم برای کسی اندازه ازدواج تکون نخورده.شایدهم...

 آخه چه لزومی داره وقتی با کسی همه جوره راحتی و دوستش داری حتما سندی را امضا کنی که رسما اون را تصاحب کنی و به تملک قانونی خودت در بیاری. خب با هم هستین دیگر...

ته نوشت:

١- این پست خیلی جای بحث و تفصیل داره شاید بعدن کامل ترش کنم. خیلی چیزهای دیگر تو ذهنم هست به عنوان دلایل عدم لزوم ازدواج و در عین حال دلایل لزوم ازدواج.

از اون معضلات ذهنیه که خیلی وقته دارم باهاش دست و پنجه نرم می کنم.

٢- وقتی این پست را یکبار از اول خوندم گفتم خدا را شکر که من دختر نیستم و اگر نه با اشاره ای که به سنم کردم و مطالبی که نوشتم، خیلی ها میگفتن داره دنبال شوهر میگرده.

هم دلم به حال دخترهامون سوخت و هم به حال جامعه خودمون که یک دختر بدون در نظر گرفتن خیلی از مسائل نمیتونه بیاد و حرف دلش را بزنه ولی پسره هر چی هم که بگه میگن "مرده دیگر..."

 

/ 10 نظر / 5 بازدید
xatoun

اين موضوع يه مدته فكرم رو به خودش مشغول كرده در اولين فرصت نظر خودم رو نسبت به اين چراها توي يه پُست خواهم نوشت. اما در اين مورد حقيقت رو گفتي. دخترا هر چي تو وبلاگشون بنويسن فوراً بهشون مي‌گن دنبال شوهر مي‌گردن. شنيدن اين موضوع از طرف آدماي تحصيلكرده برام سنگين‌تره كه متأسفانه اونا هم قضاوت درستي از نوشته هاي آدم ندارن :(

حوض نقاشی

برام جالب و عجیب بود که کسی به فرزندی از خدا فکر کنه و اونم این که پسر باشه. راجع به موضوع جامعه و این حرفا به قول خاتون شنیدنش از آدمای به اصطلاح امروزی و تحصیل کرده سخت تره. و یه جورایی قضیه مثل اون قصه قدیمیه که کارتونش رو هم درست کرده بودن که طرف با پدرش داشت می رفت شهر و هر کاری که می کرد مردم یه چیزی می گفتن. آدم اگه بخواد به حرفشون اهمیت بده که کلا اهمیت ندادن هم خیلی آسون نیست ، اصولا نباید وجود داشته باشه.

هیوا

حالا خدا وکیلی رو اسمش یه تجدید نظر بکن تا بقیه اش ببینیم چی میشه! بعدش هم من به این تجربه رسیدم که ازدواج نکردن هزار و یک مزیت داره و ازدواج کردن هم هزار و یک مزیت داره...هیچ وقت به جواب این سوال که کدوم بهتره نمی رسیم... نکته سوم هم اینکه خب این هم حتی میتونه یک شیوه تبلیغاتی خوب باشه! بدون اینکه کسی جرات کنه بگه داری دنبال زن می گردی!!!!!!خوشم اومد[چشمک]

مرضیه

خانه تکانی! نمیدونم تجربه ی این مدلیشو داری شما اقا امیر یا نه!!ولی تجربه ی طاقت فرسا و وقت گیریه!![چشمک] ........................... اقا امیر من یه چیزی بگم ناراحت نشی شما خواهشا...ولی به نظرم این چیزایی که میگیدا ...حل میشه...به نظرم اصل ماجرا اینه که دلت اونجوری که باید نلرزیده و شهامتشو داری که اینو انکار نکنی و نگی واییییی چرا دلم لرزید اونجوری خواستم یرم خواستگاری ولی نشد و اینا! یه چیزی میخوام بگم یه حسی که منم دارم انگار شما داری اینکه ادم دوست نداره با یه ادم با یه ادم قابل لمس با یه ادم دیدنی شنیدنی یه ادم که یه هو یه رفتاری ازش واست رو میشه که میبینی وای این ادم چه قد انسانه یعنی چه قد زمینیه! یعنی به واسطه ی یه نیازایی که در پست ترین شرایطم ادما دارن و میشه تجربش کرد نمیخوای به واسطه ی این چیزایی ساده با کسی پیوند بخوری...!!!!!خیلی عجیب حرف زدم میدونم ولی من خودمم دلم برای این حرفا پره!اینم برام یه فرصته...من اگر روزی هم به یه خواستگار خدابیامرزی دل بستم واسه این بود که واسه این چیزای لمسی منو نمیخواست.یه چیز بیشتری این وسط باید باشه که ادمو جذب کنه.یه چیزی که به واسطش اون بهت میگه یه سیاه

مرضیه

اون بهت میگه یه سیاه ولگرد اجازه نداره به یه سفید باکره دست بزنه.یه احساسی که به خاطرت سیگارو کنار میذاره.چشم پاک میشه.یه احساسی که کسی که مادر و پدرش از هیچ رابطه ایش خبر ندارن حالا میره خواستگاری!یه احساسی که انگار گذشته از این حصارا.از این محدودیتای انسانی...منم نمیتونم یه ادمو که برای رفع نیازاش میخواد ازدواج کنه تحمل کنم....فکر میکنم شما هم مشکلت اینجاس! البته فقط فکر میکنم اینکه یه بچه ی پاک..به این فکر کنید که همه ی بچه ها از خدان..فکر میکنم اگه طرف به اندازه ی چشمای اون دختر پاک دلتونو بلرزونه بچه ی اونم واستون میشه یه بچه از خدا

مرضیه

در ضمن به نظر منم ادم میاد توی اینترنت توی وبلاگش چیز مینویسه که راحت باشه دیگه!که اینجا لااقل دیگه خاله زنک بازی تعطیل باشه و نگن که داره دنبال زن یا چیز دیگه ای میگرده!

نعیمه

مرسی امیر جان بابت ته نوشت شماره 2 در ضمن شاید داستان من هندی تموم شد اما هدفم این بود که بگم اگر به زنها برای رسیدن به بزرگترین آرزوشون کمک بشه قطعاَ از اون طوری استفاده می کنن که همه نفع ببرن. ممنون از این که سر می زنی

سارا

آخ که منم میمیرم واسه یه فرزند از طرف خدا. اما جالبیش اینجاست که وقتی میگم همه یا چپ چپ نگام میکنن یا اینکه اگه روشون شد بهم میگن وااااااا دختر این حرفا چیه خب به یکی از خواستگارات جواب بده تا به آرزوت برسی. و اونوقت من جز سکوت چیکار میتونم بکنم وقتیکه با تمام وجود بدبینم نسبت به خیلی چیزها؟

آفتاب

کلا از بچه ها متنفرم حالا میخاد از طرف هر کی باشه

اسحق فتحی

امیر عزیز مسئله جالبی رو مطرح کردی که ناظر به سنتهایی است که طی سالها وارد زندگی ما شده و که گمان نمیکنم همه اش خوب یا همه اش بد باشد آنچه خوب یا بد است رفتار و واکنش های ماست زنده باشی