بیست و نه

بیست و نه سال پیش، دقیقا تو همین ساعت (12:03 ) یک پسر چهار کیلویی سفید وتپل بعد از 11 تا دختر عمو و یک خواهر به دنیا اومد. اولین پسر خانواده پدری بود و برا همینم کلی امید و آرزو با تولدش به دنیا اومد.

مامانش تا چهار ساعت قبلش تو خونه بود و داشت کارهای خونه را می کرد. آخه اون موقع ها جنگ بود و از این خبر ها که تحویلت بگیرن و شش ماه قبل و بعدش تو بیمارستان باشی، ببرنت تو آب و بدون درد و این حرف ها نبود. نه ماه و چهار روزش بود و طبق محاسبات حداکثر تا سه روز دیگه باید بچه به دنیا می اومد.

باباش مثل همیشه و به واسطه شغلی که داشت احساساتش را بروز نمی داد. فقط از خدا می خواست نتیجه اون هم سوره هایی که به سیب خونده و فوت کرده داده مامان بچه بخوره را به همین زودی ها ببینه. یعنی که انقدر مومن بشه که مثل خودش شیخ صداش کنن.

بیست و نه سال از اون روز گذشته و اون پسر خیلی از اون چیزهایی که می خواستن بشه نشده و یک معجونی شده که خودش هم بعضی وقت ها قاطی میکنه از چی ها درست شده. خودش خوشحال از چیزی که هست و همینم از نظر خودش خوبه.

خوشحال که هنوز خیلی از اون چیزهایی که خیلی ها بهش میگن سادگی و احمقی را داره. خوشحال که بعد از بیست و نه سال انقدری از اون چیزی که میخواسته دور نشده. یک خورده دور هست؛ اما از اون دورهای نزدیک.

/ 0 نظر / 11 بازدید