چشمان بدون عینک

لطفا با فاير فاكس اينجا را بخونين، با اكسپلورر مطالب كامل نميان.

جهانی به وسعت یک محله(1)

هر بار که مسیرم از دهات یا جای دور افتاده ای میگذره و پیرمردها و پیر زن های روستایی را میبینم، بهشون حسودی میکنم. پیش خودم میگم این ها به معنای واقعی زندگی میکنن.

به غیر از هوای خوب و غذای سالم و ... دارند، هیچ دغدغه دیگه ای غیر از باز شدن آب مزرعه و زاییدن گاو و از این جور چیز ها ندارند.

مقایسه کنید آدمی را که تو یک ده، رییس جمهورش را از روی کمک های نقدی میشناسه و فردای انتخابات خوشحال به کارش ادامه میده، چقدر راحت تر از ما است که از فردای انتخابات دنیا برامون یک جور دیگه شد و الان که در آستانه سالگردش قرار داریم به جز لحظه هایی که از دست دادیم و عذاب های روحی که تحمل کردیم، چیز دیگه ای به دست نیاوردیم (از لحاظ فردی نه اجتماعی) و الان از لحاظ روحی تو شرایط بدتری هستیم.

اما اون آدم، خیلی خوشحال کماکان داره به مزرعه داریش ادامه میده و نسبت به سال قبل احتمالا از لحاظ روحی و فردی در شرایط بهتری هم به سر میبره.

اینکه چرا ما جای اون نیستیم و اون جای ما، از اون بحث های فلسفی/مذهبی پیچیده است که من تا حالا به جواب قطعی راجع بهش نرسیدم. اما اینکه آیا واقعا اون شخص تو شرایط آرامش فکری بهتری قرار داره یا اینکه آدم های دیگه ای به خصوص در بین روشنفکران هستن که در این مورد مثل من فکر کنن، جز ذهن مشغولی هام بود.

جمله های زیر را که خوندم باورم نمیشد که  که ۵٠ سال پیش کسی تو ایران بوده که   اینجوری فکر میکرده:

"خوشبختانه، از میان معتقدین به دین و مذهب در جامعه ما، اکثریت این شانس را دارند که در یک محدوده بسیار بسته ای زندگی میکنند و، در آن محدوده ای که از محل خودشان و از یک گروه اجتماعی خاص پیرامونشان تجاوز نمی کند، از خبر ها و حوادث و جریاناتی که در بیرون میگذرد دیگر اطلاع ندارند و اینها وجدانشان آرام است و مسئولیشان سبک است و تمام دنیا و جامعه برایشان رو به راه است و .."

مطلب یک کم زیاد شد، بقیه اش را تو پست بعدی میگم (البته نظرات برای ادامه مطلب خیلی کمکم میکنه)

 

   + امیر ; ٩:٥٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()