چشمان بدون عینک

لطفا با فاير فاكس اينجا را بخونين، با اكسپلورر مطالب كامل نميان.

ماندن یا نماندن

هیچی تو این دنیا بدتر از بلاتکلیفی نیست. اونم بلاتکلیفی که خودت باید تکلیف خودت را روشن کنی. بلاتکلیفی که هر روز بهش فکر میکنی و چند وقت میگی بکنم و چند وقت میگی نکنم. بعد دوباره میگی بکنم بعدش ...

خلاصه بکن بکن عجیبی تو ذهن آدم راه می افته و تا وقتی تصمیم نگیری، ذهنت به ا.ر.گ.ا.س.م نمیرسه.

ماندن یا نماندن، همون بلاتکلیفی بزرگی بود که داشتم و چمبره انداخته بود روی زندگیم. بدی این تصمیم اینه که بقیه تصمیم های زندگی مثل حلقه های زنجیر بهش وصلن و تا وضعیت حلقه اول را مشخص نکنی، بقیه حلقه ها معلق می مونن.

یکسالی بود که به طور جدی به مسئله رفتن از ایران فکر می کردم، با خیلی ها مشورت کردم و خیلی جاها رفتم و خیلی مطالب را خوندم ولی انگار هر چی بیشتر دست و پا میزدم بیشتر فرو می رفتم.

اشتباه رایج در این مسئله فرمولی کردن اون توسط آدم هایی که به نوعی تو این مسئله تجربه دارن. متغیرهای این تصمیم گیری انقدر زیاده که اصلا نمیشه اون را فرمولی کرد.

مثلا اینکه میگن اگر تنها برین خوب نیست و سعی کنین حتما اول ازدواج کنین و بعد برین، یا برا اونایی که اونجا کسی را دارن خوبه یا اینکه اگر برا دکترا برین خوبه یا...

این موضوع انقدر پیچیده و حساسه که آدم به آدم فرق میکنه و هر شخصی باید خودش شرایطش را به طور کامل در نظر بگیره و سعی نکنه تحت جو تصمیم بگیره. مشکلی که به نظر میرسه الان گریبانگیر خیلی ها شده و تحت جو دارن کاری را می کنن که اصلا تصویری از تبعات احتمالی اون ندارن.

مهمترین آیتم هایی که در مورد خودم به جمع بندی رسیدم:

١-هیچ وقت تو زندگیم به طور حرفه ای و تمام وقت اهل درس خوندن نبودم که الان بخواهم برای ادامه تحصیل برم اونور.

٢-وابستگی نسبتا بالایی به خانواده و دوستان و وطن و حس های نوستالژی وطنی دارم.

٣-احتمال اینکه بعد از بازگشت نتونم همین موقعیت فعلی ام در ایران را به دست بیارم خیلی زیاده.

اما آیتمی که وزنش از همه سنگین تره و تا میام به این موضوع فکر کنم یادش می افتم، یکی از جمله های شازده کوچولو است :

"آدم ها ریشه ندارند و به دردسر می افتند. باد آنها را با خودش به این طرف و آن طرف می بره."

من اینجا ریشه دارم.

   + امیر ; ٦:٢٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٧ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()