چشمان بدون عینک

لطفا با فاير فاكس اينجا را بخونين، با اكسپلورر مطالب كامل نميان.

گم شده

معلقم. نمی دونم چی می خواهم، فقط می دونم یک چیزی می خواهم.

 انگاری یک چیزی گم شده، یک کاری باید بکنم که نمی دونم، یک کسی را باید ببینم که قراره بیاد، یک اتفاقی قراره بیفته که نمیفته.

می خواهم یکی باشه که یک شبانه روز باهم حرف بزنیم، به نتیجه ای هم نرسیم مهم نیست، فقط حرف بزنیم.

می خواهم خودم بشم، برگردم به خودم، انگار گم شدم، خودم نیستم. همینجوری دارم میرم، جاده داره من با خودش میبره، دیگه من نیستم که مسیر را تعیین میکنم، انگاری عوض شدم بدون اینکه بفهمم.

یک جایی یک چیزی هست که هی داره من صدا میکنه، پیداش نمیکنم، میشنوم صداش را ولی تا میام برم به سمتش صدا قطع میشه.

صدایم کن، صدایم کن، صدای تو خوب است...

ته نوشت:

١-چرندیات بالا را جدی نگیرید، هر آدمی یک دوره هایی کم میاره. بنده الان دقیقا در وسط اون دوران قرار دارم.

٢- حیف که سفر بدی بود و اگر نه، کلی سفرنامه داشتم برای تعریف کردن.

 

   + امیر ; ٧:٢٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()