چشمان بدون عینک

لطفا با فاير فاكس اينجا را بخونين، با اكسپلورر مطالب كامل نميان.

نامه نمی دانم چندم

می نویسم.

باز می نویسم.

تا هستم تو را نفس می کشم و تو را می نویسم.

راستی اگر برای تو ننویسم، کجا شانه های دلتنگی ام را بتکانم؟

کاش می دانستی برای تو نوشتن و پُست نکردن چقدر اشک می برد!

این همیشه نبودنت و با من بودنت قصه قشنگی است لیلی. حالا ببین کجای جنون رسیده ام.

کجای چشم های شرجی تو!

از این سطر تا آخر همین خیابان که به هیچ جا نمی رسد، دست هایم را نقاشی می کنم. خدا را چه دیده ای شاید آخر این نامه تمام شدم! پس بگذار این نامه را که نمی نویسم به نام تو کنم. به نام تو که آخرین بازمانده لیلایی.

لیلی همین فردا است که دختران خیابان هفتم نامه های ما را با یک ادکلن شیک و یک امضای "دوستت دارم" به پسرک همسایه بدهند و این کلمات بچرخند. بی که بدانند این نامه ای از مجنون بوده برای لیلی!

لیلی کاش قصه نبودیم، درست شبیه یکی از همین عشق های خیابانی که صبح به دنیا می آید، شب می میرد.

کاش قصه نبودیم.

"نامه های منتشر نشده مجنون، اسماعیل فیروزی، نشر گالی، 3900 تومان."

   + امیر ; ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٧ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()