چشمان بدون عینک

لطفا با فاير فاكس اينجا را بخونين، با اكسپلورر مطالب كامل نميان.

اصل 90/10

اسمش خیلی هیجان انگیزه  "شورمست" . کلی سوژه میشه با اسمش درست کرد. اول قرار بود بریم آبشار گَزو، ولی خب به لطف ماموران شریف نیروی انتظامی و قوانین شفاف کشور شریفمون، با خونسردی کامل تغییر مسیر دادیم.

مهمترین شرط شاد زیستن در ایران کنار اومدن با شرایط موجود در کنار تلاش برای تغییرات تدریجی فکری و فرهنگی در تک تک ایرانی ها است.(ما هم آدمیم دل داریم چرا نباید شعار بدیم و جمله های ماندگار از خودمون در کنیم؟)

داستان از یک توقف کوتاه در کمربندی سوادکوه، کنار ماشین نیروی انتظامی با هدف پرسیدن مسیر و مشکوک شدن ناگهانی برادران نیروی انتظامی به وجود یک زن در کنار سه مرد در ماشین آغاز شد. عزیزانمان با توضیحاتی مثل زن و شوهر بودن دوستامون و ارائه کارت شناسایی های مختلف نظیر عضویت در انجمن نخبگی، تدریس در دانشگاه، مدیر بخش کارخانه فلان و ... قانع نشدند و گفتند، باید شناسنامه ارائه کنین در غیر این صورت همه این موارد باید در کلانتری اثبات شود.

در مسیر کلانتری به هر زبونی بود گفتیم چه قدر؟ فرمودند بگین چه خلافی دارین تا یک جوری قبل رسیدن به کلانتری با هم کنار بیایم. بنده که دیگه خونم به جوش اومده بود چون با اون پیشنهاد فقط میخواستیم وقتمون کمتر تلف بشه، خطابه ای عصبی و از موضع استادی پیر در وصف اوضاع کشورمون و اینکه ما تو دانشگاه ها زحمت میکشیم تا شما فرزندان به کشورمون خدمت کنین بعد اینجوری جبران میکنین، وعظ کردم.

با رسیدن به کلانتری دستور بررسی ماشین صادر و بنده هم با همان ژست "طلا که پاکِ" ، مشغول تخلیه صندوق عقب شدم که دیدم یکی از دوستان با استرس به کیسه ای خاص اشاره میکنه و به من میگه اون را آخر همه بگذار پایین، مشروب توش گذاشتم.

چنان تپش قلبی گرفتم که لباسم از شدتش تکون میخورد، هر کیسه را که با دستهای لرزون میذاشتم پایین به حرف های حق به جانبی که تا حالا گفته بودم فکر میکردم و دستم بیشتر میلرزید. داشتم پشتم را برا شلاق آماده میکردم و  خودم را برای اخراج از کار، دانشگاه و ...

با یک کار ترکیبی عالی و استفاده از هوش و استعداد ایرانی در چیدمان کیسه ها و انجام محاسبات پیچیده برای تعیین درصد احتمال گشتن کیسه ها متناسب با فاصله هر کیسه از برادر عزیرمون و پرت کردن حواس ایشون با حرف زدن های پیاپی و از همه مهمتر خواست خدا، اون کیسه مورد بازرسی قرار نگرفت.

مکالمه تلفنی با مادر همسر دوستمون، امضای فرم رفع سوء ظن و معذرت خواهی رسمی رییس کلانتری سواد کوه، پایانی بود بر یک ساعت تنش و اضطراب.

شاید خیلی های دیگه که جای ما بودن با خروج از کلانتری تا یکسال به زمین و زمان فحش میدادن و حرف های کلیشه، ایران جای زندگی نیست را تکرار میکردن و  اون روز هم با اعصاب داغون و به بهونه به هم خوردن برنامه ریزی قبلی بر میگشتن خونه.

اما با یک سوال کوچیک از رییس کلانتری "حالا که برنامه ما را به هم زدین، این نزدیک ها کجا را پیشنهاد میکنین" به جای آبشار گَزو رفتیم، دریاچه شورمست.

10% زندگی را اتفاقاتی تشکیل می دهند که ما در آنها نقشی نداریم، اما 90% بقیه، نتیجه واکنش ما به اون 10% هست.

ته نوشت:

1- انگار نطفه بعضی آدم ها را نصیحت گونه و نتیجه گرا بستند، بعضی وقت ها انگار نمیشه نتیجه نگیرم یا نصیحت نکنم. خودم خجالت میکشم، شما به بزرگواری خودتون ببخشین.

2- دریاچه شورمست را از دست ندین، از تهران سه ساعت راه بیشتر نیست. فوق العاده زیباست. اینجا میتونین عکس های خیلی قشنگی را که یکی از گروه های کوهنوردی از مناظر شور مست تهیه کردند را ببینین.

   + امیر ; ۳:٢٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٥ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()