چشمان بدون عینک

لطفا با فاير فاكس اينجا را بخونين، با اكسپلورر مطالب كامل نميان.

شرح یک حکایت از چهار دیدگاه ‏

شرح حکایت از زبان کیف

من یک کیف چـــرمی قهوه ای هستم. به گمانم یکی از روزهای بهار بود. من و صـاحبم از حاشیه خیابان می گذشتیم. شکمم از فــرم عضویت، خبرنامه، رسید اهـدایی و پولی که نیکوکاران آن را برای درمان  بچه ها داده بودند، برآمده شده بود، شاید به همین خاطر زیادی به چشم دزدها آمدم و در ثانیه ای از دست صاحبم قاپیده شدم. صاحبم فریاد کشید، سرتاسر خیابان را دنبال موتور دوید و  بعـد نا امیدانه ایستاد و کـوچک و کوچک تر شد. او یکــی از نیکوکاران محک است کـه حتی من هــم اسمش را به ندرت از زبانش شنیده ام چون همیشه دلش خواسته گمنام  باشد  و  من  هم جزئی از هویت مختصر و  مفیدش شده ام. جزئی از هویت مردی آرام و میانسال با کیف قهوه ای و کهنه که همیشه انباشته از پرونده های بچه های محک بوده است. من و او پیگیر کارهای بچه ها شده بودیم و  کمکهای نقدی را از مکـانی به مکـان دیگـر حمــل  کرده بودیم بی آنکــه حتی در تلخ ترین  کابوسمان هم ببینیم از هم اینگونه جـدا خواهیم شد، امــا سرنوشت من دزدیده شدن نبود چون باردار عاشقانه ترین امانتهای عالم بودم !

 شرح حکایت از زبان اشک

 من اشکــم، مــونس درد یا نشانه ای برای پشیمـانی یا اندوه یا حسرت یا پریشانی یا شوق. هـیچ چشمی در این دنیا وجود ندارد که صاحبش ادعا کند هرگز اشکی نریخته است. اشکها معمولا وقتی از چشمها باریدن میگیرند که دردی دلی را چنگ انداخته باشد . نمی توانم منکر این قضیه شوم که آن دو نفر همان دو  تا کــه کیف چـرمی قــهوه ای را آن روز از  دست آن مرد گوشه خیابان قاپیدند، پیش تر به ندرت مرا مهمان گونه هایشان  کرده بودند. آنها دزد بودند و  دزد دل رحم کمتر وجود دارد و اگر دلی به رحم نیاید اشکی هم از آن  نمی بارد و  به همین  دلیل دنیــای چشمهای تیز بین آن دو دزد برایم غــریبه بود امــا آن روز، وقتی آن ها کیف مــرد را سر فرصت باز کردند، وقتی چــشم هایشان روی صــفحه های رسیدهای اهــدایی محک دوید، وقتی آهسته معنی واژه محک را زمــزمه کردند " موسسه حمــایت از کــودکان مبتلا به ســرطان "، وقتی فهمیدند کسی که کیفش را از دستش قاپیده اند یکی از نیکوکاران محک بوده است، من بی امان و تند، مثل یکی از رگــبارهای فــروردین، از چشم هایشان باریدن گــرفتم و فهمیدم دل های آن ها، دیگــر به دل سیاه دزدها شباهتی ندارد. 

شرح حکایت از زبان نامه 

نوشــته شدم تا به دست مــرد نیکوکــار بی نام و نشان برســم، دزدها مــرا نوشتند، بارها و بارها، روی کاغذهای مختلف، اما هربار دستشان لرزید و کلمه کم آوردند تا بالاخره روی یکی از کاغذها متولد شدم. من نامه ای هستم کــه همــراه با  کیف قهــوه ای دزدیده شده یکی از یاوران محک به نشانی محک بازگردانده شدم تا به صاحب کیف تحویل داده شوم . وقتی ما رسیدیم، مرد میانسال و آرام، از دیدن کیف قهوه ایش جا خورد! باور نمی کرد دزدها آن را بی کم و کاست پس فرستاده اند امــا وقتی مرا خواند قانع شد . من در لب های او زمزمه خوشایندی شدم که تکرار می  کرد  " آقای نیکوکار عــزیز، از این کـه سهم بچه های محک را دزدیدیم متاسفیم ، ما کیفتان را دست نخورده پس فــرستادیم و امیدواریم عذرخواهیمان را بپذیرید. سـلام ما را به بچه های نازنین محک برسانید، با آرزوی سلامتی همه کودکان مبتلا به سرطان ".

 شرح حکایت از زبان راوی

 شمــا این حــکایت را باور نمی کنید؟ من هم باور نمی کــردم اما این داستان حقیقت دارد، در محک عشقی عمیق نهفته است  که سخت ترین دل ها را هم، شیشه ای و شفاف می کند، حتی اگر متعلق به کیف قاپ ها باشند.

ته نوشت:

داستان بالا که تو یکی از مجله های محک چاپ شده بود را پیرمرد قهوه فروش محل وقتی تو مغازه از برخوردش بامشتری ها تعریف کردم و صحبتمون گل انداخت، بهم داد بخونم و گفت که راوی خودش بوده. من هم عضو محک شدم.

   + امیر ; ۳:۳٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()