چشمان بدون عینک

لطفا با فاير فاكس اينجا را بخونين، با اكسپلورر مطالب كامل نميان.

بیست و هفت

نمیخواهم. زوره مگه؟ میدونم زوره، اما من نمی خواهم. تا حالا می خواستم، اما از الان به بعد دیگه نمی خواهم.

باورم نمیشه، بیست هفت که همیشه برام عدد خیلی بزرگی بود و میگفتم، من دیگه تو بیست و هفت سالگی این کار ها را و اون کارها را کردم و ...

امروز بهش رسیدم. بیست و هفت ساله شدم.

درسته که هر چی میگذره دیدمون نسبت به دنیا از نگاه خودمون کاملتر و قشنگتر میشه، خیلی چیزها را بهتر میفهمیم، به خیلی از تفکراتمون تو گذشته میخندیم، خیلی چیزهای جدید را تجربه میکنیم اما اون چیزی که هی داره بدتر و بدتر میشه و احساس میکنم این عدد بیست و هفت دیگه آخرین فرصت ممکنه، غرق شدن تو دنیای بزرگترها است.

دنیایی که دیگه نباید برای خودت ارزشی قائل بشی، دنیایی که به هر قیمتی باید پول در بیاری و اگر جایی که با دروغ یا رشوه کارت انجام میشه و انجام ندی، میگن خیلی پخمه ای.

دنیایی که از یک آدم بیست و هفت ساله توقع دارن تو هیچ شرایطی از سفر بگیر تا عروسی و تولد، کاری نکنه که کوچکترین تلقی از جلف بازی ایجاد بشه.

دنیایی که تو بیست و هفت سالگی هر کسی به خودش اجازه میده که ازت بپرسه، چرا تا حالا ازدواج نکردی.

دنیایی که انقدر ازش دوز و کلک دیدی که دیگه وقتی به بیست و هفت سالگی میرسی به هیچی و هیچ کس نمیتونی از همون اول اعتماد کنی.

دیگه یواش یواش احساس میکنی خیلی حس های شاعرانه ات دیگه گل نمیکنه. غم نان یواش یواش کل زندگی ات را داره احاطه میکنه. یواش یواش...

نمی خواهم خدا نمی خواهم.

   + امیر ; ٥:٠٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۱ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()