چشمان بدون عینک

لطفا با فاير فاكس اينجا را بخونين، با اكسپلورر مطالب كامل نميان.

خوشی های کوچولو

روزهایی که با کوچولوترین چیزها شاد میشم را خیلی دوست دارم. چیزهای کوچولویی که خیلی از روزها اصلا به چشم نمیان. انقدر کوچولو هستن که انگار نیستن اما در اصل خیلی هستن. اصلا همین کوچولوهان که میشن زندگی ولی چون نمیبینمشون، زندگیمون پر شده از گنده های دوست نداشتنی.

برداشتن گردو و انگور از یخچال و ذوق زودتر رسیدن به شرکت برای خوردن نون، پنیر انگور، خیلی ذوق کوچولوییه، ولی این ذوق و روزهایی را که این ذوق را حس میکنم دوست دارم.

رقصیدن دوستم تو عروسی خواهرش با کوچیک و بزرگ و رقصیدن عاشقانه پیرزن با دمپایی(به خاطر پا درد) را خیلی دوست داشتم.

باز شدن مدرسه ها و دیدن قیافه خواب آلوی بچه مدرسه ای ها که خِط خِط پاهاشون میکشن زمین، دخترهای دبیرستانی که زیر چشمی نگات میکنن و همدیگر را هل میدن تا بخورن بهت، پسر بچه های راهنمایی که عین خروس جنگی با هم دعوا میکنن و فحش های کاف دارن میدن و ...را خیلی دوست دارم.

کشیدن سیگار بعد قهوه در حالی که با حوله تنی رو مبل لم بدی و BBC فارسی ببینی را خیلی دوست دارم.

شوخی شهرستانی از نوع آب بازی وسط خیابون را دوست دارم....

از اینکه هنوز همه اینها و خیلی چیزهای کوچولوتر از اینها را دوست دارم و  تو این لحظه ها هنوزم دلم غنج میره، خودمُ خیلی دوست دارم.

این چیزهای کوچولو را اگه نبینیم و لذت نبریم حتی اگر به تعداد روزهای سال هم برامون تکرار بشن، اون گنده ها هر روز برامون گنده و گنده تر میشن.

ته نوشت:

آخر بعضی پست ها که نتیجه گیری می کنم خیلی بدم میاد. یاد جمله های آموزنده آخر کارتون ها میفتم. ولی بعضی وقت ها میاد دیگه. اگرم بیاد دیگه کاریش نمیشه کرد...

   + امیر ; ٥:٢۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()