چشمان بدون عینک

لطفا با فاير فاكس اينجا را بخونين، با اكسپلورر مطالب كامل نميان.

تولد هشتاد سالگی

وقتی رسیدیم، بابا جون خواب بود. تازه ساعت 10 شب بود ولی پریشب زود خوابیده بود. کلی شلوغ کردیم و شروع کردیم به چسبوندن ربان و بادکنک به در و دیوار. از خواب که بیدار شد و از اتاق اومد بیرون، فهمید که اوضاع از چه قراره. برق خاصی را اون لحظه تو چشاش دیدم، انگار یک بچه هشت ساله سورپریز شده باشه. اصلا فکر نمی کردم انقدر خوشحال شه. یک جوری هممون را بغل میکرد که انگار یک معشوق شرمنده عاشقش شده باشه.

باورش سخته، آخه هشتاد عدد خیلی زیادیه، ولی انگار هر چی میگذره وابستگیمون به دنیا بیشتر میشه. انگار ریشه هامون تا اون ته تهای دنیا میره. انگار همه اطرافیان را دیگه بخشی از خودمون  و متعلق به خودمون میدونیم. انگار دیگه دنیا حقی نداره که برامون تعیین کنه کی وقت رفتن کیه. انگار همین دیروز بوده که داشتیم تو کوچه گرگم به هوا بازی میکردیم.انگار...

این دوست داشتن و دوست داشته شدن خیلی عجیبه. پیرمردی هشتاد ساله را هم به وجد می آره و کاری میکنه عین یک بچه شروع کنه به ناز کردن و هی بگه: این دیگه آخریشه. تا همه ماها هی بغض کنیم و دستش ماچ کنیم بگیم: اگر یکبار دیگه این حرف را  بزنی...

   + امیر ; ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٩
comment نظرات ()