چشمان بدون عینک

لطفا با فاير فاكس اينجا را بخونين، با اكسپلورر مطالب كامل نميان.

گندم بهشتی

همیشه شب قبل از ماه رمضون مادر بزرگم برای همه نوه ها و بچه ها داستان گندم بهشتی را تعریف می کرد. من اون موقع ها را خیلی یادم نمیاد ولی بابام هنوز هم اولین سحر که میشه اون داستان را تعریف میکنه. این داستان یکی از نوستالژیک ترین اتفاقات ماه رمضون را برام تشکیل میده.

بعد از بلوغ که خیلی احساس بزرگی بهم دست داده بود، چقدر به نظرم این داستان خنده دار می اومد و با خودم میگفتم ببین با چه قصه هایی خرمون میکردن که روزه بگیریم.

اما چند سالی هست که این داستان ساده و کودکانه را هر روز ماه رمضون با خودم مرور میکنم و یه جورایی، ایمان را با این داستان لمس میکنم.

مادر بزرگم می گفت که خدا یک سری فرشته داره که شب اول ماه رمضون میان پایین و توی دل همه روزه دارها شاخه گندمی از بهشت را قرار میدن. این گندم از اونجایی که از بهشت اومده باعث میشه که در حین روزه داری گرسنتون نشه و ...

   + امیر ; ٩:٢٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()