درباره نویسنده
امیر
هنوز نمیدونم از کجا اومدم و به کجا دارم میرم. دارم سعی میکنم بدون عینک به مسائل نگاه کنم تا شاید بهتر بتونم راهم پیدا کنم.
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • یک روز برفی را توصیف کنید
  • در باب شناخت و درمان بیشعوری
  • بودن تو
  • افتخارات مردونه
  • پسرک موزیک فروش
  • رفتن با منطق RADAR
  • از دو که حرف می زنم
  • از دفتر اول مثنوی
  • به دنبال چی؟
  • عصر جدید
  • تنهاتر تنهاتر و بازهم تنها تر
  • برای پدر
  • الان شرایط مناسب نیست
  • اول جاده محمود آباد
  • موضوع موقت
  • Accept others differences
  • مردم شناسی
  • امیر آقا 28 ساله می شود
  • مرگ از عشق
  • شوخی سنگین
  • پت و مت مترجم می شوند
  • سوزنی در دستهای رییس
  • من با اون
  • پاییز یعنی زندگی
  • کمتر از دیروز بود
  • مکتب آقا تیمور
  • مارک و پلو
  • در تکمیل پست قبلی
  • مردها
  • الکی خنده های روزمره
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
کدهای اضافی کاربر



چشمان بدون عینک
لطفا با فاير فاكس اينجا را بخونين، با اكسپلورر مطالب كامل نميان.
یک روز برفی را توصیف کنید
نویسنده: امیر - دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠

اسم خانوم معلم مون گیلانی بود. واقعا هم گیلانی بود. تپل و کوتاه با صورتی گرد و لپ هایی که همیشه قرمز بود انگاری همیشه دو تا گل سرخ گنده چسبونده باشن رو لپ هاش. در مجموع خوشگل بود، به نگاه الان خیلی حاجی پسند بود.

 اولین بار واژه "بیوه" را راجع به خانوم گیلانی شنیدم. مامانم در جواب دلیل عصبی بودنش و اینکه همیشه من با خط کش میزد بهم گفت.

"یک روز برفی را توصیف کنید" موضوع زنگ انشا خانوم گیلانی بود. مثل همیشه بچه ها هر کاری میکردن به جز انشا نویسی ولی من از اون موقع هم عشق نوشتن و تفت دادن داشتم.

شروع کردم به نوشتن و از پیرمردی گفتم که تو یک روز برفی با گوله برف ما شیشه عینکش شکست و همه بچه ها پا به فرار گذاشتن و وجدان من بود که موقع فرار بیدار شد. من برمی گردم و دست پیرمرد را می گیرم و ...

با اینکه زبونم میگرفت، در کمال پررویی داوطلب شدم که انشا ام را بخونم، انشا را که می خوندم نگاه خانوم گیلانی مهربونتر و مهربونتر میشد. انشا که تموم شد گفت من را تشویق کنن. فکر کنم اولین بار بود که تو زندگی ام تشویق می شدم و اولین بار بود که خانوم گیلانی باهام مهربون شد.

 از اون روز به بعد هیچ وقت من را با خط کش نزد.

اون انشا تو مدرسه اول شد و از طرف مدرسه برا منطقه ارسال و تو اونجا هم اول شد.

از اون روز دیگه روزهای برفی برای من بهترین روز زندگی است. برف که میاد اون پیرمرد خیالی و خانوم گیلانی و صدای تشویق ها  و همه چیزهای خوب برام زنده میشه.

برفی که پریروز اومد با اینکه مسیر یک ساعت تا محل کار به سه ساعت رسید ولی بازهم خوشحال و خندون بودم. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشه.

 

نظرات ()



در باب شناخت و درمان بیشعوری
نویسنده: امیر - یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠

از اونجایی که دوستان مختلف، مفصل راجع به کتاب بیشعوری نوشتن، فقط قسمت های جالبتر را آوردم:

 

- اگر بی شعورها عاشق می شوند فقط به یک دلیل است :می خواهند در هیچ چیز کم نیاورند، از جمله عشق.                وینیفرد، عاشق شکست خورده ی یک بی شعور.

- تابلوترین نوع بی شعوری های تجاری، بی شعور های MBA هستند که این حروف مخفف عبارت " خبره در بی شعور بودن " ( Master of Being an Asshole ) است.

 

 

افراد و گروه های در معرض ابتلای شدید به بیشعوری

 

  1. ماموران اداره مالیات و ممیزها .
  2. افسران راهنمایی و رانندگی.
  3. کارمندان ادارات دولتی.
  4. وکلای دادگستری.
  5. تمام کسانی که می خواهند با بیچاره کردن انسان ها، حیوانات را نجات بدهند.
  6. مردمی که از زندگی در شهرهای بزرگ و دودآلود مثل نیویورک لذت می برند.
  7. کارشناسان بیمه.
  8. کسانی که یک طوری در خیابان رانندگی می کنند که انگار ارث پدرشان است.
  9. آدم هایی که با لبخندهای مصنوعی هی     می گویند : " روز خوبی داشته باشید."

10. کسانی که به زور می خواهند دیگران را به راه راست هدایت کنند.

11. نمایندگان کنگره آمریکا.

12. روان شناسان و روان کارها.

13. منتقدان مطبوعاتی.

14. آدم هایی که توی صف جا می زنند.

15. شرخرها.

16. آنهایی که اصرار دارند کلمات معمولی را عجیب و غریب بنویسند.

17. استادان چپ گرای دانشگاه ها.

18. دولت ایران.

19. زن هایی که پاتوقشان حراجی هاست.

20. کسانی که در خیریه ها کار می کنند و دائمآ کاسه به دست هستند.

21. آدم هایی که درباره بیشعوری کتاب می نویسند.

22. آنهایی که صدای پخش ماشینشان را تا ته زیاد می کنند.

23. اعضای کمیسیون های تخصصی شورای شهر.

24. سران اتحادیه ها.

25. زنانی که اپیلاسیون نمی کنند.

26. کسانی که می خواهند با تماس تلفنی چیزی را به زور بفروشند.

27. کسانی که موقع غذا خوردن بحث می کنند.

28. پدر و مادرهایی که بچه هایشان در اماکن عمومی هر غلطی که می خواهند می کنند.

29. دیکتاتورهای خاورمیانه ای.

30. هر کسی که این کتاب را جدی بگیرد

 

 

 

نشانه های بی شعوری در جامعه

 

  1. تبلیغات تلویزیونی گروه های تندروی مذهبی.
  2. تحقیقات 19 میلیون دلاری برای بررسی تاثیر گوزیدن گاوها بر گرم شدن زمین.
  3. پرداخت یک میلیون دلار به هنرپیشه ها برای حضور در آگهی های بازرگانی تلویزیونی.
  4. اینکه یک نفر با داشتن یک جفت پا، 500 جفت کفش داشته باشد.
  5. هنر دانستن انکار.
  6. استفاده از صداهای ضبط شده در فرودگاه ها و آسانسورها: طبقه سوم ... دینگ.
  7. ادغام کمپانی های کوچک در کمپانی های بزرگ و پرداخت مبالغ هنگفت برای بازخرید مدیران پیشین.
  8. سوزاندن پرچم با توجیه آزادی بیان.
  9. یارانه اضافه بر سازمان برای کشاورزان تنباکو.

10. آزادی حمل اسلحه برای بعضی غیرنظامی ها.

 

11. گسترش مخاطبان شبکه های تلویزیونی عامه پسند.

12. عطش دیوانه وار جامعه به پیشرفت بسیار سریع و تولید و مصرف اخبار افتخار آمیز.

13. استفاده از مخفف واژه ها به جای خود واژه ها.

14. ندانستن معنای مخفف ها.

15. استفاده از مکتب های فلسفی دهان پرکن در کوچه و بازار.

16. مدیر یک دقیقه ای .

17. کتاب سوزی.

18. بزرگ شدن دولت.

19. طبیعی شدن پریدن مردم به همدیگر.

20. دیپلمه هایی که نتوانند مدرک دیپلم شان را از رو بخوانند.

21. علاقه ویژه به برنامه های اتمی و صرف هزینه های هنگفت برای ساخت یا وارد کردن سلاح های مخوف نظامی.

22. داروهای شادی آور.

23. باور عمومی به نسبی بودن حقیقت.

24. شبکه های خرید تلویزیونی.

 

ته نوشت:

1- من هم اعتراف می کنم در خیلی از مقاطع زندگی ام بیشعور بودم.

2- کتابی است که باید خواند. شاید خیلی جاهایش تکراری باشد اما برای انبساط خاطر گزینه فوق العاده ای است.

3- واریز پول پیتزای مترجم یادتون نره. انصافا ترجمه عالی کردن و ابتکار حاشیه نویسی کتاب هم در نوع خودش بی نظیر.

نظرات ()



بودن تو
نویسنده: امیر - پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠

نبودنت هم بودنی است

بودن همه نبودن هایی که تنها با تو بودن می شود

بودنت اما جور دیگری است

نه از جنس بودنی است که همه هستیم

نه از جنس هستی

خود بودن است

نه کمتر نه بیشتر

امیر/بیست و یکم دی ماه 1390

نظرات ()



افتخارات مردونه
نویسنده: امیر - سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠

اصولا یک چیزی شبیه مالیخولیا یا نمیدونم چیزی شبیه خوره فکری در بین همه مردها در هر قشر و سن و تحصیلاتی وجود داره که معلوم نیست کی و کجا به وجود اومده و کی هم قرار تموم بشه.

این موارد معمولا در محافل مردونه حکم ستاره هایی را داره که روی شانه های یک مرد قرار میگیره و جایگاهش را بین بقیه مردها ارتقا میده. شاید ظاهرش شوخی باشه ولی همه مردها ته دلشون آرزوی داشتنش را دارن.

البته از موارد زیر فقط آیتم یک حالت جهان شمول داره و بقیه موارد بنا به روحیات هر مردی میتونه متفاوت از دیگری باشه.

1- اندازه اش: هر وقت دیدین چند تا مرد یواشکی دارن راجع به ابعاد یک چیزی صحبت می کنن و میخندن، مطمئن باشین که راجع به اندازه های مردونه است. این موضوع تقریبا از شانزده سالگی به عنوان یکی از نمادهای مردانگی و افتخار در ذهن آقایون به وجود میاد و تا لحظه مرگ هم دست از سرشون بر نمیداره.

مثلا دوتا دانشجوی دکترای مهندسی مکانیک و مهندسی عمران همین هفته بر سر محل قرار گیری خط کش به عنوان مبدا مخصات بحث داشتن و اینکه زیر 12 سانتیمتر باشه آیا زن حق طلاق داره یا نه و ...

2- تعداد رابطه هایی که داشتن:همه مردها، با همه زن های س.ک..س ..ی حتما یکبار رابطه داشتن، حالا چطوری و کجاش را فقط خودشون میدونن.

3-تعداد رابطه هایی که بعد ازدواج داشتن: این نژاد از مردها کمی محدودن ولی بازهم زیادن. این مردها که بیشترشون هم زن های حساسی دارن، همیشه از افتخاراتشون در پیچوندن همسر و رابطه های مخفیشون میگن.

4- تعداد رابطه هایی که در یک شب داشتن: حداقلش سه بار و ولشون کنی تا چهارده و پانزده هم راحت میشمرن.

5- تعداد هیزی های منجر به نتیجه ای که داشتن: معمولا تو سن پایین شامل سوراخ در حموم و اینها میشه، تو سن بالا، بازموندن دگمه یکی از خانوم های عضو جلسه و اینها...

6- تعداد جک و شوخی های مردونه ای که بلدن: به محض اینکه یک خانوم از جایی که چند تا مرد هستن خارج بشه، سیل جک های کاف دار و حرف کاف داره که از هر جهتی گفته میشه و کسی موفقتره که کاف دارش بیشتر باشه و شدت وقاحتش بیشتر.

(نیازی به توضیح نیست که بنده حقیر هم ناسلامتی مرد محسوب میشم).

نظرات ()



پسرک موزیک فروش
نویسنده: امیر - جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠

یک پسر خوش تیپ و خوشگل با لب هایی که همیشه میخندن و چشم هایی که همیشه  انرژی میدن، هر شب بعد از ساعت هفت تو پمپ بنزین ولیعصر تقاطع میرداماد موزیک میفروشه.

این پسر مهربون که تقریبا بیست و یکی دو ساله است، انقدر خوب و مهربونِ که دوست داری همه موزیک هاش را یکجا بخری.

برعکس بقیه همکارهاش، خودش همه نوع موزیکی را میشناسه و همیشه هم به روز ِ . برا همین خیلی خوب میفهمه که چی می خواهی و دنبال چی هستی.

یک cd داره به اسم old music، معروفترین موزیک های دهه هشتاد که به نظر من هیچ وقت دیگه اون شکوه هنری به موسیقی بر نمیگرده را تو این cd آورده.

آهنگ اولش "the day before you came" بود که یک گروه پاپ سوئدی به اسم ABBA سال 1982 اون را خوندن. تا حالا کاری ازشون نشنیده بودم ولی همون بار اول کاری کرد که هر روز بهش گوش کنم.

lyric فوق العاده ای داره و خیلی به حال هوای این روزها میخوره.

 همیشه وقتی به یک آهنگ گوش میدم تصویر جایی یا کسی را تجسم میکنم. با این موزیک پسرک موزیک فروش را تصویر می کنم.

با تورنت از اینجا "http://isohunt.com/torrent_details/363211061/day+before+you+came?tab=summary" میتونین دانلود کنین. نشد بگین براتون email برنم، خیلی خیلی عالیه.

Must have left my house at eight, because I always do
My train, I'm certain, left the station just when it was due
I must have read the morning paper going into town
And having gotten through the editorial, no doubt I must have frowned
I must have made my desk around a quarter after nine
With letters to be read, and heaps of papers waiting to be signed
I must have gone to lunch at half past twelve or so
The usual place, the usual bunch
And still on top of this I'm pretty sure it must have rained
The day before you came

I must have lit my seventh cigarette at half past two
And at the time I never even noticed I was blue
I must have kept on dragging through the business of the day
Without really knowing anything, I hid a part of me away
At five I must have left, there's no exception to the rule
A matter of routine, I've done it ever since I finished school
The train back home again
Undoubtedly I must have read the evening paper then
Oh yes, I'm sure my life was well within it's usual frame
The day before you came

Must have opened my front door at eight o'clock or so
And stopped along the way to buy some Chinese food to go
I'm sure I had my dinner watching something on TV
There's not, I think, a single episode of Dallas that I didn't see
I must have gone to bed around a quarter after ten
I need a lot of sleep, and so I like to be in bed by then
I must have read a while
The latest one by Marilyn French or something in that style
It's funny, but I had no sense of living without aim
The day before you came

And turning out the light
I must have yawned and cuddled up for yet another night
And rattling on the roof I must have heard the sound of rain
The day before you came.

 

 

 

نظرات ()



رفتن با منطق RADAR
نویسنده: امیر - یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠

مدیریت کیفیت محصول در مسیر موفقیت پایدار دلیل اصلی سازمان های بزرگ برای استفاده از مدل های تعالی می باشد. EFQM یکی از مدل های سرآمدی و منطق RADAR یکی از ابزارهای پیاده سازی آن است.

منطق (RADAR(Results,Approches,Deployment,Assessment&Reveiw این است که هر سازمانی:

  1. در فرایند تدوین خط مشی و راهبرد، اهداف(Results) نتایج خود را روشن کند.
  2. برای حصول نتیجه باید رویکردهای(Approches) بهم پیوسته و منطقی طراحی کند.
  3. رویکردها را به شکلی سیستماتیک جاری سازی(Deployment) نماید.
  4. رویکردها را مورد ارزیابی و بازنگری(Assessment&Reveiw) قرار دهد.

مطالب بالا یک خلاصه خیلی کلی است از روشی که سازمان های بزرگ برای موفقیت در عرصه بین المللی اجرا می کنند و در جاهایی مثل ایران فقط طبق اون مستند سازی میکنن.

این الگو و منطق در صورتی که به درستی و به معنای واقعی کلمه اجرا بشه، در عین سادگی به قدری مفید و موثر میتونه باشه که نتایجش در خیلی از موارد برای خود من غیر قابل باور بود.

به زبان ساده میگه که برای هر کاری که انجام میدین باید یک هدفی در راستای هدف نهایی داشته باشین.

برای رسیدن به اون هدف باید نتایجش را کمی کنین و راهکارهای واقعی رسیدن به اون را به صورت رویه های قابل اجرا و سیستماتیک تدوین کنین.

و در آخر هم نتایج و رویه ها را بررسی و بازنگری کنین که آیا واقعا بهشون رسیدین یا نه.

حالا فرض کنین رفتن از ایران را کسی مثل من بخواهد طبق این مدل ترسیم کنه. هدف نهایی چیه؟

 گرفتن مدرک دکترا؟

نه.

صرفا رفتن از ایران؟  

 بازم نه.   

 افزایش درآمد؟

نه

تنها جوابی که براش دارم ارتقا کیفیت زندگی است که یک جوری همه اینها را شامل میشه. یعنی این دور باطلی که مدام با هدف گرفتن مدارک بالاتر تا حالا و با چشم های بسته اومدیم بالا دیگه نمیتونه هدف باشه و فقط نتیجه است.

هدف باید چیزی بالاتر از اینها باشه تا بتونه اون کشش درونی برای رسیدن بهش را ایجاد کنه و مدرک و این طور چیز ها طبق این مدل فقط نتیجه است.

با اینی که امور غیر سازمانی را به روش سازمانی بخواهیم نگاه کنیم خیلی موافق نیستم و یک جورایی میدونم که با این کارها دارم خودم گول میزنم و تنها چیزی که هست اینه که تازه ته ته دلم راضی شدم که برم. اینها همش دست و پازدن برای اینه که توجیه منطقی هم برای این کار داشته باشم.

این تصمیم کوفتی ظاهرا نهایی شده و جام زهر را نوشیده ایم. 

 

 

نظرات ()



از دو که حرف می زنم
نویسنده: امیر - پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠

اولین بار که عنوان کتاب "از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم" را دیدم، فکر کردم منظورش از "دو" عدد دو و اینکه وقتی دو تا یک کنار هم دو میشن و هر آدمی برای خودش یک و در کنار هم دیگه دو میشن و خلاصه از موضوع کتاب برا خودم فانتزی جالبی درست کردم.

کتاب را که خریدم و صفحه اولش را خوندم فهمیدم چه گافی دادم و انقدر خورده بود تو ذوقم که بقیه اش را نخوندم. اما عنوان کتاب بدجوری تو ذهنم مونده بود و هرجوری بود می خواستم یکجا ازش استفاده کنم.

ولی این بار واقعا می خواهم از عدد دو بگم. از دو ساله شدن این وبلاگ. از اینکه هیچ وقت تصورش را هم نمی کردم که بتونم دو سال بنویسم. معلومه که دو سال داریم تا دوسال، یکی هر روز مینویسه و یکی هر ساعت اما اینجا هفته ای دو پست داره ولی برا آدم بد قلمی مثل من خیلی خوبه.

از دو که حرف میزنم از روزهایی میگم که شاید خیلی سریع گذشته اما برعکس قدیم از هر لحظه و حسش، اینجا عکسی ماندگار ازش دارم. از دو که  حرف می زنم از آدم هایی میگم که طی این دو سال از طریق اینجا باهاشون آشنا شدم و از هر کدوم اندازه دو برابر عمرم یا بیشتر یاد گفتم.

از دو سالی میگم که نگاهم به دنیا فقط به خاطر همین یک گله جا کلی تغییر کرده، بعضی وقت ها چیزهایی را که میبینم می خواهم بنویسم ولی تا میام بنویسم میگم اینکه نوشتن نداره. یا بلاهایی سرم میاد که فقط اینجا میتونم بگم و خیلی هاش به مرحله نوشتن که میرسه خندم میگیره و میگم اینکه جوابش معلومه، تو هم برا خودت چه چیزهای چرتی را کردی مشکل.

خیلی از کامنت های اینجا را با هزینه بیت المال پرینت میگیرم و میگذارم زیر شیشه میزم(نمی نویسم چون دست خطم افتضاحه)

خیلی به اینجا و آدم هاش وابسته شدم.

 ممنون که هستین.

 دو سالگی مون مبارک.

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »