اسم خانوم معلم مون گیلانی بود. واقعا هم گیلانی بود. تپل و کوتاه با صورتی گرد و لپ هایی که همیشه قرمز بود انگاری همیشه دو تا گل سرخ گنده چسبونده باشن رو لپ هاش. در مجموع خوشگل بود، به نگاه الان خیلی حاجی پسند بود.
اولین بار واژه "بیوه" را راجع به خانوم گیلانی شنیدم. مامانم در جواب دلیل عصبی بودنش و اینکه همیشه من با خط کش میزد بهم گفت.
"یک روز برفی را توصیف کنید" موضوع زنگ انشا خانوم گیلانی بود. مثل همیشه بچه ها هر کاری میکردن به جز انشا نویسی ولی من از اون موقع هم عشق نوشتن و تفت دادن داشتم.
شروع کردم به نوشتن و از پیرمردی گفتم که تو یک روز برفی با گوله برف ما شیشه عینکش شکست و همه بچه ها پا به فرار گذاشتن و وجدان من بود که موقع فرار بیدار شد. من برمی گردم و دست پیرمرد را می گیرم و ...
با اینکه زبونم میگرفت، در کمال پررویی داوطلب شدم که انشا ام را بخونم، انشا را که می خوندم نگاه خانوم گیلانی مهربونتر و مهربونتر میشد. انشا که تموم شد گفت من را تشویق کنن. فکر کنم اولین بار بود که تو زندگی ام تشویق می شدم و اولین بار بود که خانوم گیلانی باهام مهربون شد.
از اون روز به بعد هیچ وقت من را با خط کش نزد.
اون انشا تو مدرسه اول شد و از طرف مدرسه برا منطقه ارسال و تو اونجا هم اول شد.
از اون روز دیگه روزهای برفی برای من بهترین روز زندگی است. برف که میاد اون پیرمرد خیالی و خانوم گیلانی و صدای تشویق ها و همه چیزهای خوب برام زنده میشه.
برفی که پریروز اومد با اینکه مسیر یک ساعت تا محل کار به سه ساعت رسید ولی بازهم خوشحال و خندون بودم. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشه.